۱۳۹۴ آذر ۵, پنجشنبه

مجاهد شهيد عطيه محرر خوانساري


مشخصات مجاهد شهید عطیه محررخوانساری
محل تولد: اصفهان
تحصيل: دیپلم
سن: 18
محل شهادت: تهران
زمان شهادت: 1360

پاینده، یاد مجاهدشهید عطیه محررخوانساری
ازكتاب” بهای انسان بودن” - اعظم حاج حیدری
در شهریور۶۰ من در بند۲۴۰ قدیم اوین بودم،. یك‌ روز در باز شد و دختری ۱۶ساله با قدی بلند، چهره‌یی زیبا و دلنشین و در عین‌حال با صلابت و مصمم وارد بند شد. به‌رغم سن كم، چهره‌، رفتار و وقارش طوری بود كه هر كس بی‌اختیار مجذوب شخصیت او می‌شد. دقایقی به‌او نگاه كردم، بعد بلند شدم به‌طرف او رفتم و خودم را معرفی كردم و اسمش را پرسیدم. به‌آرامی و با لبخند گرمی كه بر لب داشت، گفت: عطیه محررخوانساری.
پرسیدم، طاهره خواهر توست؟ گفت، بله!
یادم آمد یكی دوبار او را با طاهره دیده بودم، اما آن‌موقع خیلی كوچك به‌نظر می‌رسید و یكی دوسال آخر خیلی تغییر كرده بود.
پرسیدم: خب به‌خاطر چی دستگیر شدی؟ گفت: به‌خاطر دوست داشتن آزادی! خندیدم و گفتم: این وجه مشترك ما دوتاست. اشاره‌یی به‌سایر بچه‌های بند كرد و گفت: وجه مشترك همه‌‌‌‌‌‌‌ ماست! از نكته‌سنجی و تیزی‌ او خوشم آمد. پرسیدم: چطور شد دستگیر شدی؟ آهی كشید و گفت: به‌وسیله‌‌‌‌‌‌‌ پدرم! وقتی وارد خانه‌‌‌‌‌‌‌ خودمان شدم او مرا به‌پاسدارها تحویل داد. گفتم: این هم یك وجه مشترك دیگر من و توست و چقدر تلخ است. چون من هم مثل تو توسط برادرم دستگیر شدم. از آن‌جا با عطیه دوست شدم. هم به‌خاطر این وجه‌مشتركها و هم به‌خاطر ویژگیهای فوق‌العاده و شخصیت نیرومند عطیه، به‌او خیلی احساس نزدیكی می‌كردعضم. عطیه واقعاً  دختری فوق‌العاده بود. مهربانی و عاطفه‌اش و فداكاری و مایه‌گذاریش نسبت به‌دیگران، او را به‌رغم سن   و  سالش، به‌تكیه‌گاه بسیاری از زندانیان تبدیل كرده بود.

بندی كه بودیم فقط سه اتاق داشت. یك اتاق آن كه بیرون در بود در اختیار سلطنت‌طلبها بود كه پاسدارها نمی‌گذاشتند با ما تماس داشته باشند و بقیه‌‌‌‌‌‌‌ زندانیان سیاسی در دو اتاق با جمعیتی حدود ۱۵۰نفر در‌هم فشرده بودیم. به‌همین دلیل انجام خیلی از كارهای روزمره، از دست و صورت شستن تا دستشویی رفتن تا خوابیدن و خلاصه همه چیز معضلی بود. در چنین شرایطی حل درست این تضادها، طوری كه آدم بتواند از خواستها و منافع شخصی خود به‌نفع دیگری بگذرد، ظرفیت بالایی می‌خواهد. در این‌گونه مواقع است كه آدمها محك می‌خورند و درست به‌همین علت است كه می‌گویم شخصیت باوقار و صبور و استوار این دختر ۱۷ساله و در عین‌حال صلابت و خشم و كینه‌اش نسبت به‌پاسداران و خائنان و جاسوسان و عزم جزمش در مبارزه، چشم را خیره می‌كرد. عطیه مثل یك مادر مهربان به هم بندیهایش رسیدگی می‌كرد و به‌نیازهای مادی یا روحی آنها پاسخ می‌داد. به‌كسانی‌كه به‌دلیل پیری یا مشكلات جسمی از انجام كارهای خود و حل تضادهای آن شرایط ناتوان بودند كمك می‌كرد و از رفع نیازهای خود صرفنظر می‌نمود. آنهایی را كه احساس تنهایی می‌كردند، چه مهربانانه و مادرانه درآغوش می‌كشید و محبت می‌كرد و به‌همین دلایل بزرگتر از سنش می‌نمود.
یك باره با انتقال زندانیهای دادگستری به‌اوین كه من هم یكی از آنها بودم، به‌علت وضعیت بهداشتی وحشتناك زندان دادگستری، شپش به‌اوین منتقل شد و خیلی از بچه‌ها به‌شپش و قارچ و بیماریهای پوستی دچار شدند. عطیه در منتهای حوصله و بردباری به این بچه‌ها كمك می‌كرد و می‌گفت از این‌كه می‌توانم برای دوستانم كاری بكنم، لذت می‌برم. مثلا بعضاً یك صبح تا ظهر می نشست، سر آنها را بوسه می زد و از لای یك به یك تار موی بچه ها شپشها را كه محصول وضعیت زندانهای رژیم بود جدا می كرد و و می گفت اینها شیرین‌ترین لحظه های زندگیم است. با جان   و  دل بچه ها را دو ست می داشت و به‌آنها عشق می ورزید.
عطیه به‌بازجویی می‌رفت و می‌آمد و در كمال آرامش، مثل یك مجاهد جاافتاده و سرد   و گرم چشیده، بدون این‌كه از آن‌  چه پیش‌آمده شكایتی داشته باشد، سرحالتر و شادابتر به‌بند می‌آمد. آرامش عجیبی داشت كه با نگاه كردن به‌چهره اش قوت قلب می گرفتم. از وقار و صلابتش احساس شعف و سربلندی و افتخار می كردم. دلم می‌خواست عطیه نمونه‌‌‌‌‌‌‌ تمام عیار خواهر شهیدش طاهره محررخوانساری باشدكه در هفته های اول بعد از 30خرداد60 در خیابان مورد شك پاسداران قرار گرفت و با تیراندازی به‌سویش او را زخمی  نمودند و بعد از انتقال به‌اوین در زیر شكنجه های دژخیمان به‌شهادت رسید. عطیه مظهر نظم و دیسیپلین و سرشار از عشق نسبت به‌دیگران و كانون عطوفت و مهربانی و صلابت بود.
بعضی واقعیتها هست كه آدم نمی‌خواهد آنها را قبول یا باور كند. اعدام عطیه هم از همانها بود. من و همه‌‌‌‌‌‌‌ بچه‌هایی كه در آن بند بودیم، به‌بهانه‌ها و دلایل مختلف متوسل می‌شدیم كه این واقعیت را باور نكنیم. مگر می‌شود؟ آخر او خیلی جوان است، كاری نكرده! چیزی در پرونده‌اش ندارد، چند روز بیشتر از دستگیریش نمی‌گذرد و...
اما ساعت12شب روز۲۴شهریور اسم عطیه را برای بازجویی خواندند. قلبم از جا كنده شد! نكند او را برای اعدام می‌برند؟ در یك لحظه بند در سكوت فرو رفت، اما گویی همه می‌خواستند به‌خودشان بقبولانند كه حتماً بازجویی است.
از لحظه‌یی كه عطیه از بند خارج شد، قلبم مثل مرغ سركنده در سینه‌ام پرپر می‌زد. چشم به‌درِ بند دوخته بودم و هر وقت باز می‌شد، از جا می‌پریدم. ثانیه‌شماری می‌كردم و دعا می‌كردم كه الآن در باز شود و عطیه در چارچوب آن ظاهر شود. اما خبری نبود، سرانجام ساعت چهار بامداد صدای مهیب رگبار مسلسل، كه گویی بر روی قلب من خالی شده است، همه‌‌‌‌‌‌‌ فضای اوین را پركرد. همه‌‌‌‌‌‌‌ بند در ماتم فرو رفت. نمی‌دانستیم دوباره چند نفر دیگر به‌جوخه‌های اعدام سپرده شده‌اند. سكوت همه‌جا را پركرده بود. قلبم دیگر در سینه‌ام جا نمی‌گرفت و انگار به‌حلقومم رسیده بود. همه منتظر شنیدن صدای تیرهای خلاص بودند. وقتی شروع شد، با بغضی در گلو، در دلمان شروع به‌شمردن كردیم. ۱، ۲، ۳ و تك‌تیرها هم‌چنان ادامه یافت و آن شب تا ۶۰ ادامه پیدا كرد. دوباره همه‌چیز در سكوت فرو رفت. آیا یكی از آنها به‌سر عطیه نازنین شلیك شده بود؟ در دلم می‌نالیدم: آن سروتازه‌سال چگونه در خون خود افتاد؟ خدایا آخر جرمش چه بود؟! فقط به‌خاطر این كه عاشق آزادی بود؟! البته همین برای آن خون‌آشامان كافی بود. به  یاد حرف عطیه افتادم. آری، فصل مشترك همه‌‌‌‌‌‌‌ آن ۶۰نفر و همه‌‌‌‌‌‌‌ كسانی‌كه در شبهای دیگر ۱۰۰تا ۱۰۰تا و ۲۰۰تا ۲۰۰تا اعدام می‌شدند، این بود كه عاشق آزادی بودند آن‌قدر كه حاضر بودند بهای ‌‌آن‌را‌ با جان خود بپردازند.
نمی‌دانم از كجای بند بود كه آن بهت و سكوت مرگبار ناگهان با سرود مجاهد درهم شكسته شد و یك باره همه به‌آن پیوستند:
مجاهد! مجاهد!
مجاهد به‌فرمان یزدان خود
مجاهد، مجاهد، مجاهد وفا كن به‌پیمان خود
تویی نقطه‌‌‌‌‌‌‌ آرزوهای خلق، تویی شعله‌‌‌‌‌‌‌ راه فردای خلق
پس از سرود، یكدیگر را درآغوش گرفتیم و بوسیدیم و اشكها را در درونمان فرو خوردیم... ولی پس از آن من هم‌چنان تا صبح بیدار بودم. در جایم دراز كشیده بودم، اما خوابم نمی‌برد. هنوز امید به‌برگشتن عطیه در دلم كورسو می‌زد. ناگهان دستی را روی شانه‌‌‌‌‌‌‌ خودم احساس كردم، «شوری*» بود كه كنارم می‌خوابید. پرسید اعظم بیداری؟ گفتم منتظر عطیه هستم هنوز نیامده! با شوری تا ساعت۶ بیدار بودیم و چشم به‌راه، اما از عطیه خبری نبود، ناگهان صدای باز شدن در آمد، فكر كردم عطیه است. با خوشحالی از جا پریدم و به‌جلوی در دویدم اما عطیه نبود. خواهرزاده‌‌‌‌‌‌‌ عطیه بود كه آنها را با هم برده بودند. دیگر مطمئن شدم كه عطیه هم یكی از همان ۶۰نفر بوده است. با این همه‌پرسیدم عطیه كجاست؟ سكوت كرد و درحالی‌كه به‌نقطه‌یی خیره شده بود، گفت: عطیه سرود مجاهد خواند و رفت‌!
چه اتفاقی! همرزمانش هم در بند سرود مجاهد خوانده بودند.



--------------------------------------------------------
*) مجاهد شهید دكتر معصومه كریمیان , كه بسیارى از زندانیان او را به نام شورانگیز یا به اختصار ”شورى” مى شناسند . این زن بزرگوار و پزشك انقلابى به گواهى دهها گزارش شاهدان عینى از اسطوره هاى مقاومت و پایدارى در زندانهاى خمینى است. وى متولد شهر كربلاى عراق بود و گویا تحصیلاتش را در رشته ارتوپدى در المان گذرانده بود. كارمند هلال احمر ایران بوده و از سال 60 تاهنگام قتل عام زندانیان مجاهد در سال 67 زندانى بوده است. سرانجام در سن 30سالگى درمیان 30هزار زندانى مجاهد قتل عام شده به شهادت رسید.

با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi

۱۳۹۴ آبان ۱۶, شنبه

مجاهد شهيد آذر روستايي


مشخصات مجاهد شهید آذر روستایی
محل تولد: اصفهان
تحصيل: دیپلم
سن: 20
محل شهادت: تهران
زمان شهادت: 1362

آذر روستایی آذرخشی درقلب تیرگی

من از آن نوازش سبز می‌گویم،
که درخون خویش ستبر می‌روید
و در ضربان تبدار آخرین فریادش،
بر سینه عفن جلادان رگبار مرگ می‌گشاید
و تاریخ خویش را در غرش مسلسلش می‌نویسد
به قلم یکی از همزنجیران از بند رسته‌اش
اولین باری که دیدمش، روزی بود که به‌بند 311اوین منتقل شدم، در اثر 4ماه شکنجه های بی‌وقفه، دژخیمان مجبور شدند2 بار مرا برای عمل جراحی کلیه‌ و یکبار برای پیوند پوست کف پاهایم به‌اتاق عمل ببرند و از آنجا به‌این بند منتقل شدم. وقتی وارد سلول شدم. بدون هیچ سابقه آشنایی، روی زانوهایش خزید، جلو آمد و مرا در‌آغوش گرفت. 
به‌سختی می‌شد باور کرد که با آن قدبلند و گونه‌های پر و چشمان گودرفته‌اش واقعاً 15ساله باشد. به‌زودی متوجه شدم که شدت شکنجه‌ها در فاصله کوتاهی او را به‌این روز انداخته است. پاهایش ورم کرده و باندپیچی‌شده بود. اسمش آذر روستایی بود و همان روز هم اندکی قبل از ورود من به‌سلول، تازه از بازجویی برگشته بود. به‌زودی به‌من فهماند که هوادار مجاهدین و از میلیشیاهای دانش‌آموزی بوده است. در همان یکی دو روز اول ویژگی اصلیش را می‌شد تشخیص داد: آذر روستایی با آرامش و سکون بیگانه بود. 
هر روز او را برای باز جویی می‌بردند و با پاهای خون آلود بر‌می‌گرداندند. وقتی به‌سلول بر‌می‌گشت انگار نه انگار که از روی تخت شکنجه آمده است، تازه شروع می‌کرد به‌رسیدگی و دلداری دادن دیگران. ابتدا روی زانوهایش راه می‌رفت و خود را از این طرف به‌آن طرف اتاق می‌رساند تا کمکی به‌یک مجروح و شکنجه‌شده دیگر بکند. اما یکی دوساعت بعد بلند می‌شد و بدون این‌که خم به‌ابرو بیاورد روی پاهایش، اگر چه به‌سختی راه می‌رفت و از بقیه پرستاری می‌کرد. 
یک روز که از بازجویی برگشته بود، وقتی با تعجب نگاهش می‌کردم از خودم می‌پرسیدم مگر کجای بدنش دیگر از زخم شکنجه سالم مانده است که این اندازه جسور و بی‌پرواست. انگار حرفم را خوانده باشد با خنده آشنایی که در عین شادابی، آرامش عمیقی داشت، درحالی‌که با انگشت به‌قلبش اشاره می‌کرد، آهسته در گوشم گفت:
این‌جا چیزی هست که دست هیچ‌کس به‌آن نمی‌رسد. چون فقط جای مسعود است. تا وقتی که هر مجاهدی زنده است، پشت و پناه اوست و وقتی شهید شد، بال در می‌آورد و در قلبهای جدیدی که از این خون سبز می‌شوند، تکثیر می‌شود. 
به نظر می‌رسید که در سلول وضع من از سایرین بدتر است. به‌خصوص وقتی که چند روز بعد از عمل جراحی، مرا برای بازجویی برده بودند، به‌حال اغماء افتاده بودم و در همان حال به‌سلول برگرداندند. آن روز بازجو با پوتین لگدی به‌دهنم زده بود که دوتا ازدندان هایم شکسته بود و فکم درد شدیدی داشت که تا مدتی نمی‌توانستم دهانم را باز کنم. آذر شبها کنارم می‌نشست و دانه‌‌های خرما را تاجاییکه می‌شد در آب نرم می‌کرد و در دهانم می‌گذاشت. 
مدتی بعد از رسیدنم به‌بند311، یک شب مرا برای بازجویی صدا زدند و باز به‌حالت اغماء به‌سلول برگرداندند، وقتی به‌هوش آمدم از بچه‌ها شنیدم که همان شب، آذر و تعدادی دیگر از بچه‌ها را صدا زده بودند که با همه وسایلشان بروند. كاملاً مشخص بوده که آنها را برای اعدام می‌برند. سایر بچه‌ها برایم تعریف کردند که آذر بالای سرم آمده بود تا با من خداحافظی کند و هر‌چه کرده بود من به‌هوش نیامده بودم. او مدام تکرار می‌کرده است که چشمهایت را باز کن من دارم می‌روم و می‌خواهم با تو خداحافظی کنم وقتی از به‌هوش آمدن من ناامید شده بود به‌بچه‌ها سفارش کرده بود که مراقب من باشند و به‌جای او از من خداحافظی کنند. 
صبح روز بعد از میان کسانی‌که همراه آذر به‌پای جوخه اعدام برده شده بودند یک نفر برگشته بود. او مدام در سلول قدم می‌زد و بیقرار بود. زیرلب با خودش حرف هایی را زمزمه می‌کرد. هرازگاهی با خشم و عصبانیت، پی‌در‌پی تکرار می‌کرد: مرگ بر‌خمینی . 
چند ساعتی با همین وضع گذشت. من نمی‌دانستم که او را از چه ساعتی به‌سلول ما آورده‌اند، حوالی عصر همان روز به‌سراغم آمد و کنارم نشست و داستان شب پیش و آن چه را بر‌آذر گذشته بود حکایت کرد. معلوم شد که او را برای ترساندن و اجرای اعدام مصنوعی همراه با اعدام حقیقی سایرین برده بودند. 
پیش از صحبت های او، من صحنه‌های فجیع شکنجه بسیار دیده و شنیده بودم، ولی وقتی او صحبت می‌کرد، کلماتش تمام سلولهایم را می‌لرزاند و احساس می‌کردم که نفرت تمام رگهایم را به‌مرز انفجار می‌رساند. 
می‌گفت: همه ما را به‌اتاق وصیت‌نامه بردند. تعداد بچه‌ها زیاد بود. اعم از خواهر و برادر، همگی با دست های دست بند زده و پاهای شکنجه‌شده و خون آلود، تعداد آن‌قدر زیاد بود که غیر از اتاق وصیت نامه در راهرو هم نشسته بودند. 
ناگهان 5یا 6نفر ازبازجوها سراغ آذر آمدند و او را از میان ما بیرون کشیدند و به‌یکی از اتاقهایی که در همان راهرو بود بردند. چند لحظه بعد صدای فریادهای آذر بلند شد او از دستشان فرار کرده و از اتاق بیرون آمده بود. وحشیانه دنبالش می‌دویدند و لباس هایش را از تنش در می‌آوردند. برادرانی که با دست و پای بسته در راهرو شاهد این صحنه‌های رذیلانه بودند از خشم و عصبانیت فریاد می‌کشیدند و بعضیها سرشان را به‌دیوار می‌کوبیدند. جنایتکاران عمد داشتند تا این جنایت و تجاوز رذیلانه را در مقابل چشمان تعدادی از زندانیان انجام دهند و خمینی را در چهره حقیقیش به‌آنها بشناسانند
در چنین فضایی بود که ما را از اتاق وصیت‌نامه و راهرو کنار آن پشت سرهم برای اعدام می‌بردند. حدود ساعت 3صبح بود که صدای شعار دادنهای آذر را شنیدم که بی‌وقفه شعار می‌داد مرگ برخمینی، درود بررجوی . لحظاتی بعد صدایش با صدای سایر بچه‌ها در هم آمیخت و با رگبارهای پیاپی مسلسها فرو‌نشست. 
در آن فضای پر از بهت و حیرت و انتظار اعدام شدن، چشم بندم را باز کردند و در مقابل چشمانم به‌یکایک بچه‌ها تیر خلاص زدند. درست در پای تیرک وسطی از صف طولانی تیرکها، پیکر بیجان آذر روستایی بی هیچ تن‌پوشی غرقه در خون بود.
این صحنه‌، قدرت تکلم و هر واکنشی را از من سلب کرده بود. دوباره چشمانم را بستند و مرا از تیرک اعدام جدا کردند. وقتی به‌پایین تپه‌های اوین رسیدیم، انگار می‌خواستند مطمئن شوند که آن چه دیده‌ام خواب و خیال نبوده است. دوباره چشم بندم را برداشتند و در مقابلم تلی از دمپاییهای خون‌آلود روی هم انباشته بود . 
شاهد این صحنه را مدتی بعد از سلول ما بردند و دیگر از او خبری نیافتیم تا سه سال بعد که در زندان بودم، میلیشیای 15ساله‌یی به‌نام آذر روستایی و آن شب سخت و سنگین و فراموشی‌ناپذیر، مونس و همدم تمام شبها و روزهایم بود. در یکی از مواقعی که برای چهارمین عمل جراحی مرا از اوین به‌بیمارستانی برده بودند، توانستم با کمک مردم از دستشان فرار کنم و خودم را به‌پایگاه های مجاهدین در منطقه مرزی برسانم. 
در این سال ها، خاطره آذر و بسیاری از شهیدان دیگر، هرگز مرا آرام نگذاشته است. وقتی به‌آن روزها فکر می‌کنم، در تمام لحظه هایی که در زندان ها گذشته و می‌گذرد؛ زندگی در توفنده‌ترین ضربانش تنها با نام مسعود در زندان ها جریان داشته است. در همه دست های زنجیر شده، گلوهای پاره شده و پاهای خونین و تخت های شکنجه قهرمانان ما در برابر هر شقاوتی پرچم عشق به‌مسعود و نام پاک او را بر‌افراشتند. 


۱۳۹۴ آبان ۱۵, جمعه

مجاهد شهيد شهلا شهدوست قهرمان تيم ملي تنيس روي ميز زنان ايران


گل پنجه مريم
«يانيس ريتسوس»

پرنده كوچك، گل بهي رنگي، بندي برپاي
بر بالهاي خرد مواجش
به جانب خورشيد پركشيده
اگر تنها يك بار نگاهش كني
او به رويت لبخندي مي زند، 
و اگر دو بار و سه بار نگاهش كني
تو خود به آواز خواندن در مي آيي

شهلا شهدوست، عضو تيم ملي تنيس روي ميز زنان ايران و دانشجوي رشته حقوق دانشگاه تهران، در سال 1360 به دست دژخيمان رژيم جمهوري اسلامي تنها به دليل هواداري و ايمان به آرمانهاي سازمان مجاهدين خلق ايران اعدام شد. او كه از اعضاي تيم پينگ پنگ اصفهان و باشگاه ايراناي تهران بود، يكي ديگر از ستارگان ورزش ايران بود كه به دست رژيم خونخوار آخوندي پرپر شد. از قهرمان سرفراز ايران زمين تنها چند عكس و چند جمله براي ما به يادگار مانده است. باشد روزي كه شب تيره آخوندها در كشور عزيزمان به پايان رسيده باشد و تصوير شهلاي قهرمان بر آسمان ميهن بدرخشد.


از چپ به راست: نيلوفر مهاجري تهران (قهرمان انفرادي 56)، فريبا وزيري (از تهران ـ عضو تيم ملي جوانان كشور و شركت كننده در مسابقات بين المللي در تركيه 1357، فروغ منقاد (شيراز)، طاهره سوقادي (شيراز)، رضوان علايي بازيكن تيم ملي از تهران و هما صدر ارحامي (اصفهان)، رديف پايين از چپ به راست سعيده دريساوي (خوزستان)، مريم خمسه (خراسان)، فريبا قوام زاده (خراسان)، سيما ليموچي (خوزستان)، بابازاده (گيلان)، مجاهد شهید شهلا شهدوست (اصفهان)


از سمت چپ سيمين انفراد ملي پوش با سابقه و عضو چندين ساله تيم ملي ايران و از جمله شركت در بازيهاي آسيايي تهران، كارمن گالستيان بازيكن نامي و عضو تيم ملي براي سالهاي متوالي و شركت كننده در بازيهاي آسيايي تهران 1974، سعيده دريساوي عضو تيم ملي ايران در كاپ آريامهر از آبادان 1356، رعنا انفراد بازيكن تيم تهران، نيلوفر مهاجري بازيكن با سابقه تيم ملي ايران از تهران، مجاهد شهید شهلا شهدوست از اصفهان (شهلا دانشجوي رشته حقوق دانشگاه تهران توسط رژيم جمهوري اسلامي در سال 1360 با عنوان مجاهد اعدام شده). زنده ياد علي اكبر آرمند 
رديف نشسته از سمت چپ: فريبا قوام زاده بازيكن ملي ايران از مشهد، سيما ليموچي بازيكن تيم ملي ايران از اهواز، فرزانه يوسفي بازيكن تيم ملي جوانان از تهران، بابازاده از رشت، رضوان علايي بازيكن تيم ملي از تهران و مريم خمسه از مشهد

۱۳۹۴ مهر ۲۸, سه‌شنبه

مجاهد شهيد شهاب الدين حسيني


مشخصات شهيد شهاب الدين حسيني
محل تولد: نطنز
سن: 17
تحصيل: دانش آموز
تاريخ شهادت: 1360

مجاهد شهید شهاب الدین حسینی 17 ساله دانش آموز، متولد روستای برز نطنز در تاریخ 20 شهریور 1360 دستگیر و پس از تحمل شکنجه های فراوان در تاریخ 27 شهریور 1360 بهمراه 82 زندانی سیاسی دیگر تیرباران گردید.

مجاهد شهيد فريبا عمومي


مشخصات مجاهد شهید فریبا عمومی
محل تولد: اصفهان
 تحصيل: دانشجو
سن: 27
محل شهادت: تهران
زمان شهادت: 1367
به یاد قهرمان سر به دار فریبا عمومی
 فریبا عمومی متولد 1340در اصفهان , هنگام دستگیری دانشجوی سال اول رشته دانشگاه تهران بود, فریبا پس از دستگیری و باز جوئی اولیه به 15 سال زندان محکوم شد . در سال 62 هنگامی که تشکیلات زندان لو رفت , برای دشمن نقش محوری او مشخص شد. به همین دلیل او را دوباره محاکمه کردند و به 17 سال زندان محکوم شد . فریبا همراه با عده یی دیگر از زندانیان شبکه یی ایجاد کرده بود که با زندانیان بند 209 ارتباط داشتند.هر وقت متوجه میشدند که رژیم در نظر دارد کسی را اعدام کند, از طریق عناصر تواب گزارشهایی به زندانبانان میدادند که نشان میداد افراد مورد نظر فعالیتی ندارند. به این ترتیب جان تعدادی از بچه ها را نجات دادند. هدایت این شبکه در بند زنان به عهده فریبا بود . بعداز لورفتن این شبکه, لاجوردی عده زیادی از زندانیان رادرحسینیه جمع کرد و ماجرای لورفتن اقدامات فریبا را به عنوان پیروزی خودش مطرح کرد. هنگامی که جلاد در حضورزندانیان از او در مورد علت سازماندهی این تشکیلات پرسید , فریبا با قاطعیت گفت :« به این دلیل که سازمان را قبول داشتم و به آن اعتقاد دارم دست به این کار زدم ». از این پس فریبا مدتهای طولانی در انفرادی به سر برد . بعد از این ماجرا 4 ماه او رابه بند آسایشگاه بردند. به او گفته بودند :« بااین کاری که کرده ای و محور این تشکیلات بودهای شکنجه ات نمیکنیم که قهرمان بشوی اما هرکس در بند با تو حرف بزند مجازات خواهد شد ».اگر دژخیم از اندک تماس یا رابطه با او مطلع می شد , تماس گیرنده به شدت زیر شکنجه قرار می گرفت. در سراسر دوران زندان و تا 26اردیبهشت 67 که از او جدا شدم . بسیار شاداب بود و روحیه بالائی داشت. فریبا دومین و تنها فرزندی بود که از ابن خانواده باز مانده بود. خواهرش منصوره عمومی در اوایل مهر 60 در زندان اصفهان زیر شکنجه شهید شده بود, فریبا در شمار معدود شهدای قتل عام است که پیکرش رابدون هیچ اسم و رسمی درشهریور ماه سال67 به سردخانه پزشکی قانونی منتقل کردند. مادرش را به آنجا میبرند تا پیکر دخترش را شناسائی کند. مادر رنجور و داغدار به محض دیدن پیکر فریبا از هوش رفته و نقش زمین شده بود.

۱۳۹۴ مهر ۱۱, شنبه

مجاهد شهيد سعيد غيور نجف آبادي


مشخصات مجاهد شهید سعید غیور نجف آبادی
محل تولد: اصفهان
شغل: دانشجوی مهندسی
سن: 28
محل شهادت: تهران
زمان شهادت: 1360

مجاهد شهيد معصومه پوراشراق


مشخصات مجاهد شهید معصومه پوراشراق
محل تولد: گلپایگان
تحصيل: دیپلم
سن: 38
محل شهادت: عراق
زمان شهادت: 1382

۱۳۹۴ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

شهداي 5مهر ـ مجاهد شهيد مصطفي مهاجري


مشخصات مجاهد شهید مصطفی مهاجری
محل تولد: اصفهان
 تحصيل: دانش آموز
سن: 18
محل شهادت: اصفهان
زمان شهادت: 1360

شهداي 5مهر ـ مجاهد شهید منصوره محبان


مشخصات مجاهد شهید منصوره محبان
محل تولد: اصفهان
شغل: - 
تحصيل: دانشجو
سن: 18
محل شهادت: اصفهان
زمان شهادت: 1360

۱۳۹۴ شهریور ۳۰, دوشنبه

زندگينامه مجاهد صديق محمد حيدريان ـ نادر


مجاهد خلق محمد حيدريان ـ نادر در 8دي 1389  به دنبال يك سال تاخير در معالجه و محاصره پزشكي در اشرف درگذشت.

مجاهد خلق محمد حيدريان نادر متولد 1324 در نطنز نزديك به 40سال سابقه سياسي و مبارزاتي داشت در انقلاب ضدسلطنتي يعني 1357 و تا زمان درگذشت به طور حرفه اي به مبارزه نقلابي با رژيم خميني اشتغال داشت.
نادر در سال 1358 كانديداي شوراي نطنز بود و در انتخابات بالاترين ميزان راي را آورد او در تظاهرات 30خرداد در ميدان فردوسي در تهران در اثر ضربات پاسداران مجروح و بيهوش گرديد.
در سال 1362 در يك جنگ و گريز با پاسداران از قرص سيانور استفاده كرده اما بخاطر تصادف پاسداران كه در تعقيب او بودند فرصت كوتاهي پيدا كرد و در منطقه ونك در خانه اي كه درب آن باز بود رساند و خود را مجاهد خلق معرفي كرد اهل خانه از او استقبال نموده و به سرعت به مداواي او پرداختند و او به طرز معجزه آسايي از مرگ نجات پيدا كرد اما در قسمت راست بدن حالت فلج پيدا كرد. و سپس مدتي در باغ يكي از دوستانش مخفي و بستري بود
نادر متقابلاً به منطقه مرزي و از آنجا به خارج رفت و در فرانسه پناهنده سياسي گرفت اما در سال 1365 همزمان با تاسيس ارتش آزاديبخش ملي ايران از فرانسه به عراق رفت.

مجاهد صديق محمد حيدريان در رشته هاي تئاتر و دكوراسيون و فيلمبرداري تخصص داشت. او فعاليت هنري خود را در دهه 40 با راهنمايي استاد مهرتاج آغاز كرده بود و در همان زمان دو تئاتر و دكلمه با مضمون مبارزاتي و عليه رژيم شاه در تالار فردوسي تهران به اجرا در آورد.
مجاهد شهيد محمد حيدري كه در سال 61 تيرباران شد و مجاهد شهيد محمد رفيعي از شهيدان فروغ جاويدان خويشاوندان اين مجاهد صديق بودند.
نادر در يكي از دست نوشته هايش مي نويسد: « سال 57 وقتي از طريق محمد رفيعي شنيدم تعدادي از زندانيان سياسي آزاد مي شوند و احتمالا برادر مسعود هم جز آنهاست زيباترين لباسم را پوشيدم و همراه محمد رفيعي به در زندان رفتيم. زماني كه برادر بيرون آمد با خود آهي كشيده و با خدا و مسعود عهد كردم كه تا جان در بدن دارم در ركابش باشم.»

نادر هنگامي كه در بستر بيماري بود چنين گفته بود: « نكته مهم اينه كه من كه الان چند تا بيماري دارم و زير فشار بيماري دائم براي مدت طولاني من را مي اندازد همواره روي يك نكته من تاكيد داشتم و اون اينه كه ما اومديم اينجا براي جنگ با رژيم ضدبشري خميني و اين جنگ را تا الان ادامه داديم و از الان به بعد هم با سخت ترين شرايط خودمان را آماده كرديم يعني اينطوري نيست كه رژيم حتي حمله هوايي و زميني هرجوري كه بخواهد در اشرف بكنه و دستش باز باشد و اين فكر را بايد از سرش دور بكنه  كه در اينصورت مي تونه اشرف را از بين ببره اشرف تك تك نيروهايش و مجاهدين و خصوصا خواهران و بعد هم ما با برادران تا آخرين قطره خونمان مي ايستيم و از خلقمان دفاع مي كنيم.»

۱۳۹۴ شهریور ۱۸, چهارشنبه

زندگينامه مجاهد شهيد رضا شاكري


رضا شاكري در سال 1337 در خانواده اي متوسط در روستاي طرق (از توابع نطنز) چشم به جهان گشود. او در سال 1355 موفق به اخذ ديپلم از دبيرستان سپهر گرديد.
وي پس از اخذ ديپلم در سال 56 به سربازي فرا خوانده شد. دوران سربازي براي او كه از استثمارگران غاصبان خلق محروممان كينه اي عميق به دل داشت، زمينه اي شد تا او بتواند آگاهي و دانش سياسي مبارزاتي خود را رشد دهد تا آنجا كه با وجود اختناق و ديكتاتوري شديد همراه با جوانان انقلابي ديگر در راهپيمايي ها و تظاهرات مردم عليه رژيم شاه شركت كرده و به اين وسيله خشم و نفرت خود را نسبت به مزدوران آريامهري ابراز مي داشت. رضا پس از پيروزي انقلاب فعاليتهاي انقلابي خويش را در رابطه با مجاهدين سمت و جهت داده و پس از آن از هيچگونه كوششي فروگذار نكرد. او بعد از پايان سربازيش در بندر انزلي، در يك كارگاه تعمير شوفاژ در كرج مشغول به كار شد، و در عين حال به فعاليتهاي انقلابي و تشريح مواضع توحيدي مجاهدين خلق و عملكرد ارتجاعي اسلام پناهان تازه به مسند رسيده ادامه مي داد. چنان كه چندين بار در همين رابطه مورد ضرب و شتم ايادي چماقدار قرار گرفت. همچنين در جريان حمله ايادي ارتجاع به كتابفروشي طالقاني در ارديبهشت 59 نيز در دفاع از مواضع مجاهدين به طور فعالت شركت داشته و قهرمانانه به مقاومت پرداخته و به افشا پديده منحوس و ضدخلقي چماقداري و حمايت پشت پرده آن پرداخت.
او گرچه به كار در كارخانه مشغول بود اما تلاش كرد تا فعاليت توحيدي خود را با مبارزات اجتماعي ـ سياسي كه آرمان طبقه كارگر را در چشم انداز خود تصوير مي كرد، عجين سازد. 
رضا بعد از طي مراحل متعدد فعاليت سياسي خود در انجمن جوانان مسلمان نطنز تا حد يكي از مسئولين انجمن مزبور ارتقا يافت. و سرانجام روز دوشنبه 21 ـ 2 ـ 60 هنگامي كه سوار بر دوچرخه براي انجام مأموريت سازمني از نطنز عازم سرابان بود با يك اتومبيل پيكان بدون شماره از پشت سر تضادف مي كند و رضا با سر به شيشه جلوي ماشين مي خورد و با همين اتومبيل به بيمارستان نطنز انتقال يافته و پس از پانسمان، او را به بيمارستان مصدق اصفهان اعزام مي كنند و به رغم تلاش كادر پزشكي بيمارستان نطنز و اصفهان معالجات مؤثر واقع نشده و رضا به شهادت مي رسد.
يادش گرامي و راهش جاودان باد

به ياد مجاهد سر به دار فرخزاد (علی مردان) اتراک


مشخصات شهيد فرخزاد (علي مردان) اتراك

محل تولد: اصفهان
شغل - 
تحصيل: دانش آموز
سن: 21
محل شهادت: اصفهان
زمان شهادت: 1367

۱۳۹۴ شهریور ۱۳, جمعه

به ياد خانواده مجاهد پرور حسيني برزي


نام: غنچه
فاميل: حسيني برزي
سن: 25
محل تولد: نطنز
تاريخ شهادت: 1361
محل شهادت: تهران
****

نام: مريم 
فاميل: حسيني برزي
سن: 24
محل تولد: نطنز
تاريخ شهادت: 1361
محل شهادت: قزوين
****

نام:  سيد شهاب الدين
فاميل: حسيني برزي
سن: 17
محل تولد: نطنز
تاريخ شهادت: 1360
محل شهادت: تهران

۱۳۹۴ شهریور ۸, یکشنبه

به ياد 10 شهريور ـ شهيد سرفراز اشرف مجاهد خلق اصغر قدیری


محل تولد: شهرضا
سن: 55
محل شهادت: اشرف
زمان شهادت: 1392

مجاهد شهید: اصغر قدیری (حسین اصفهانی) - شکافنده و بن‌بست شکن
متولد: 1337 
از فرماندهان ارتش آزادیبخش ملی ایران (افسر زرهی) 
سابقه مبارزه: 38سال
از اعضای شورای ملی مقاومت ایران (کمیسیون مالی و تدارکات)

 «ما واقعاً روزهایی داشتیم که کوچه به کوچه توی بغداد و خیابون به خیابون، کوچه به کوچه می‌رفتیم برای بازکردن راه قرار دادها، به‌خاطر چی به‌خاطر این‌که این راه رو باز کنیم و واقعا، هم عرض ما، رژیم کوچه به کوچه، خیابون به خیابون می‌آمد که این راه رو ببنده، و این واقعا، حالا کوتاه کنم، دریایی از حماسه بود، دریایی از مایه‌گذاری تک‌تک بچه‌ها بود، به‌خاطر این‌که اثبات بکنند، راهی را که بهمون سفارش شده بود و تأکید شده بود». شهید قهرمان مجاهد خلق اصغر قدیری خرداد -1387
شهید قهرمان مجاهد خلق اصغر قدیری 38سال از عمر 55ساله‌اش را در نبرد با دیکتاتوری شاه و شیخ سپری کرد.
دوستانش به علت این‌که سالهای جوانی‌اش را در اصفهان گذرانده بود، او را حسین اصفهانی می‌نامیدند. حسین فقر و محرومیت مردم در زیر دیکتاتوری شاه را نمی‌توانست تحمل کند؛ از این‌رو در جستجوی امکان و تشکلی برای مبارزه برآمد و با بسیاری از محافل مذهبی مدعی مبارزه رابطه برقرار کرد، اما با پیدا کردن شناخت عینی از آنها، راهش را از این مدعیان دروغی جدا می‌کرد و به جستجو برای یافتن مطلوبش ادامه می‌داد. در این مسیر چند بار از تورهای ساواک که برای مبارزان جوان آن دوران پهن می‌کرد، هوشیارانه گریخت.
او در سفرهای متعددی که به اقصا نقاط میهن داشت، در یک کار تحقیقی ستایش‌انگیز، اسناد مربوط به هزاران امام‌زاده را جمع و مطالعه کرد، و در مقدمه‌ای بر وجه مشترک زیارتنامه‌های این امام‌زاده‌ها نوشت:
 «مبارزه، یک انتخاب عاشقانه است که بدون راهبری عقیدتی ره به منزل مقصود نمی‌برد».
در این جستجوها بود که اصغر قدیری سر انجام محبوب آرمانی‌اش را در سازمان مجاهدین خلق ایران یافت، به آن دل بست و تا روز شهادتش هر روز عاشقتر و دل بسته‌تر شد. کمتر از دو ماه قبل از شهادتش نوشت:
«خواهر مریم عزیز! با سلام، مدتها بود که به نوشتن چند خط برای شما احساس نیاز می‌کردم. از فرصت به‌دست آمده در روز روزهای مجاهدین یعنی سوم ژوئیه استفاده می‌کنم و از شهر شهرها یعنی اشرف و از قلب لشکر فدایی اشرف، برایتان می‌نویسم:
شهری زتو زیر و زبر، هم بی‌خبر هم باخبر
وی از تو دل صاحب نظر، مستان سلامت می‌کنند.
پس از تأسیس ارتش آزادی‌بخش، مجاهد قهرمان اصغر قدیری، با مسئولیت‌پذیری و سختکوشی به یکی از افسران صاحب‌نظر زرهی و از فرماندهان برجسته ارتش آزادیبخش تبدیل شد.
اما او علاوه بر صلاحیتهای نظامی، از یک روشن‌بینی عمیق سیاسی و استراتژیک برخوردار بود. بخشی از نامه او به رهبر مقاومت بعد از واقعه 19فروردین 1390 گویای این واقعیت است: «حوالی هشت سال پیش شما گفتید که هیچ‌کس به‌اندازه خود مجاهدین نمی‌داند که چه میزان خطراتی در راهی که در پیش رو داریم ما را احاطه کرده است.
 … قطعاً هیچ‌کس به‌اندازه مجاهدین نمی‌داند روبه‌رو شدن با زرهی یعنی چه، کما این‌که قطعاً هیچ‌کس به‌اندازه مجاهدین درجه شرزگی و پلیدی و پلشتی خمینی و آل خمینی را به خوبی نمی‌داند. اما شگفت‌تر این است که مجاهدین در مکتب شما این را به‌خوبی می‌دانند و لمس می‌کنند که در رویارویی بدنهای پاک و مطهر خواهران و برادرانشان با زرهی و هاموی و تیر و تبر این پلیدان و پلشتان چه نتیجه‌یی حاصل می‌شود».
سرانجام قهرمان شهید مجاهد اصغر قدیری با شهادت پرافتخارش در قله 38سال مجاهدت بی‌وقفه، آنچه را گفته بود، به درخشانترین وجه به اثبات رساند و صفحه‌یی زرین از فدا بر تاریخچه خونبار مقاومت ایران افزود.

مجاهد شهید زهره عین الیقین



 مشخصات مجاهد شهید زهره عین الیقین
محل تولد: اصفهان
شغل: - 
تحصيل: لیسانس
سن: 34
محل شهادت: تهران
زمان شهادت: 1367
به یاد قهرمان سر به دار زهره عین الیقین
زهره متولد 1333در اصفهان بود. پس از دستگیری زیر شدیدترین شکنجه ها قرار گرفت. در اوین روی زهره خیلی حساس بودند. در هر حرکت اعتراضی و درگیری یا اعتصاب غذایی که پیش می‌آمد، زهره از اولین نفراتی بود که برای تنبیه و شلاق و شکنجه برده می‌شد. براثر شکنجه هایی که روی او اعمال کردند کلیه‌هایش تقریباً از کار افتاد. بارها او را به انفرادی فرستادند و هر بار با روحیهٌ بالاتر به بند برگشت.
زهره از کاندیداهای نخستین انتخابات مجلس شورا در سال 58بود. پس از دستگیری به 15سال حبس محکوم شده بود. وی از جمله نخستین خواهرانی بود که در مرداد67 در اوین به شهادت رسیدند.


۱۳۹۴ شهریور ۳, سه‌شنبه

مجاهد شهید محمد رفیعی طاری


محل تولد: نطنز
شغل: - 
تحصيل: -
سن: 36
محل شهادت: کرمانشاه
زمان شهادت: 1367

به یاد مجاهد شهید محمد رفیعی طاری
محمد رفیعی‌طاری در جریان انقلاب ضد‌سلطنتی با مجاهدین آشنا شد. مطالعهٌ زندگینامه و دفاعیات بنیانگذاران و شهیدان سازمان، زندگی او را متحول کرد. ‌از سال58 وارد کار تبلیغی شد. پخش و توزیع نشریهٌ مجاهد و کتابها و اطلاعیه‌های سازمان، ترویج مواضع سازمان در سطح اجتماعی و بالاخره شرکت در میتینگها و راهپیمائیها از زمرهٌ فعالیتهای او بود. پس‌از 30خرداد60 و آغاز مبارزهٌ مسلحانه، هم‌چنان ارتباط او حفظ شده بود. ‌اما در تیرماه61، ارتباطش قطع شد. در اسفندماه62 توانست از کشور خارج شود و دوباره ارتباطش را برقرار کند. سپس همواره خواستار شرکت در خط مقدم نبرد علیه مزدوران رژیم خمینی بود. «…‌‌بدین‌وسیله از سازمان مجاهدین خلق ایران می‌خواهم که برای ادامهٌ مبارزه در راستای نبرد انقلابی مسلحانه به پرچمداری مجاهدین علیه رژیم ضدبشری خمینی جلاد، مرا به نوار مرزی ایران و عراق منتقل نماید. ‌باشد که بتوانم بیش از پیش در مسیر سرنگونی این رژیم اهریمنی که علاوه بر ‌شکنجه و کشتار 50هزارتن از رشیدترین فرزندان این میهن و به اسارت در آوردن 140هزار تن دیگر از آنان، با ادامهٌ جنگی خونین و خانمان‌برانداز فقر و تباهی و فساد را بر ‌سرتاسر جامعه گسترانده و کمر به نابودی کامل سرمایه‌های مادی و معنوی میهن بسته است، به‌سهم خود ادای دین نمایم …». تقاضانامه ‌ـ‌ 18بهمن65 بدین‌ترتیب محمد قدم به دنیای حماسه و پیکار ارتش‌آزادیبخش گذاشت. از آموزشها و نبردهای مختلف آن عبور کرد و در فروغ جاویدان اوج قلهٌ زندگیش را فتح نمود .

۱۳۹۴ مرداد ۲۹, پنجشنبه

خانواده شفایی معنای راستین وفای به پیمان


دکتر مرتضی شفایی مجاهدی استوار و پزشکی دلسوز و مردمی 

دکتر مرتضی شفایی در سال 1310 در اصفهان به دنیا آمد و تمام مراحل تحصیلی‌اش را در همان شهر سپری کرد و بعد از دریافت درجه دکترا از دانشگاه اصفهان به مدت 5 سال در میان مردم محروم روستاهای کردستان و آذربایجان غربی به‌سر برد. در بازگشت از مأموریت 5ساله‌اش در روستاهای غرب کشور، کمک به محرومان شهرش را وجهه همت خود قرار داد. 

یکی از معلمان قدیمی اصفهان نوشته است: «از وقتی که با دکتر مرتضی شفایی آشنا شدم، یاد گرفتم که معلم خوبی برای بچه‌های فقیر بودن کافی نیست. او به من یاد داد که بسیار بیشتر از کمک به درس و مشق آنها، بتوانم شاگردانم را در مشکلاتشان و رنج و محرومیتهای خانوادگی و اجتماعیشان کمک کنم. 

بارها در تلاش برای حل و فصل مسائل بچه‌ها، وقتی که به فقر و بیماری و بی‌غذایی یک خانواده می‌رسیدم، احساس می‌کردم که دیگر کاری از دستم ساخته نیست؛ اما از وقتی دکتر مرتضی شفایی را شناختم، او در حل و فصل این مشکلات پشت و پناهم بود. یک بار که مادر یکی از دانش‌آموزانم را نزد او بردم، بعد از معاینه بیمار به‌شدت ناراحت شد و دستش موقع نوشتن نسخه می‌لرزید. تصور کردم آن مادر بیماری خطرناکی دارد، اما دکتر خودش را ملامت می‌کرد که چرا زودتر متوجه وضع این خانواده نشده است. دکتر مرتضی شفایی به آن خانواده مقدار قابل توجهی پول داد و با شرمندگی عذرخواهی کرد که چرا بیش از این کاری از دستش ساخته نیست « 

خواهر مجاهد زهره شفایی درباره پدرش نوشته است: «او برای خودش تعهدی تعیین کرده بود که به آدمهای محروم جامعه کمک کند. علاوه بر‌کمکهای مالی که به افراد مستمند می‌کرد، برای معاینه و درمان رایگان بیماران نیز سهمیه‌یی تعیین کرده بود. از اواسط سال 1355، مبالغ مشخصی از حقوق و درآمد ماهانه‌اش را هم به کمکهای خاصی که فرزند مجاهدش جواد شفایی توصیه می‌کرد، اختصاص می‌داد».

همکاری مجاهد شهید مرتضی شفایی با سازمان مجاهدین 
دکتر مرتضی شفایی زمان انقلاب ضدسلطنتی در تظاهرات و فعالیتهای مبارزاتی آن دوران فعالانه شرکت داشت. بعد از سقوط رژیم شاه و تشکیل انجمنهای مجاهدین به همکاری با مرکزپزشکی مجاهدین معروف به امداد مجاهدین پرداخت. 

دکتر مرتضی شفایی تحت فشار رژیم ولایت‌فقیه 
دکتر مرتضی شفایی به‌خاطر دفاع فعال از مواضع سازمان مجاهدین خلق ایران و به‌خاطر موقعیت اجتماعی و محبوبیتی که نزد مردم داشت، تحت فشارهای مرتجعان قرار گرفت. این فشارها از تهدیدهای معمول به قتل خود یا اعضای خانواده‌اش گرفته تا پیشنهاد شغل و موقعیت برتر بود. دشمن بعد از این‌که دید دکتر مرتضی شفایی اهل سازش نیست بر دامنه فشارهایش افزود. 

بعد از آن که ستاد رسمی و علنی سازمان مجاهدین خلق ایران در اصفهان مورد حمله قرار گرفت و تعطیل شد، مرتضی شفایی خانه‌اش را در اختیار سازمان مجاهدین گذاشت. این خانه تا چند ماه محل مراجعه هواداران سازمان مجاهدین بود. 

دکتر مرتضی شفایی در مسیر مبارزه به تمامی وابستگی‌ها پشت کرد 

دکتر مرتضی شفایی به‌رغم تمام حساسیتها و تهدیدهایی که علیه او و خانواده‌اش وجود داشت، از این‌که تظاهرات 12 اردیبهشت سال 1360 از مقابل خانه او شروع شود، استقبال کرد. دکتر مرتضی شفایی در پاسخ یکی از نزدیکانش که تهدید مرتجعان مبنی بر دستگیری خودش و آتش زدن خانه‌اش را به او یادآوری می‌کرد، گفته بود: برای بت‌پرست بودن لازم نیست که حتماً «لات» و «عزّی» را بپرستی، همین که زن و فرزند و شغل و خانه و زندگی برایت ارزشمندتر از راه خدا بشود، خودش بت‌پرستی است! 

تجدید عهد دکتر مرتضی شفایی با خدا و خلق پس از  30 خرداد 1360 

به‌دنبال سرکوب خونین تظاهرات مردم در 30 خرداد 1360 و به پایان رسیدن همه راههای مبارزه سیاسی مسالمت‌آمیز با رژیم خمینی، دکتر مرتضی شفایی نیز به میدان نبرد تمام‌عیار و عاشوراگونه با رژیم آخوندها پای نهاد و حدود یک هفته پس از 30 خرداد 1360، در وصیتنامه‌یی که تنظیم کرد همسرش را وصی خود قرار داد. اما این زن قهرمان و پاکباز بلافاصله همان وصیتنامه را امضا کرد و با او در این عهد و پیمان مقدس با خدا و خلق در مبارزه با خمینی خون‌آشام شریک شد. 
تا چند ماه پس از شهادت دکتر شفایی، مردم اصفهان در همه جا، در مغازه و تاکسی و کوچه و خیابان، از کمکهای او به مردم و ایستادگیش در برابر ارتجاع یاد می‌کردند و آشکارا رژیم ضدبشری و شخص خمینی را لعن و نفرین می‌کردند. 
در میان مردم اصفهان شایع بود که یکی از سرکرده‌های سپاه اصفهان به نام حبیب خلیفه سلطانی ـ که برادر ناتنی همسر دکتر مرتضی شفایی بودـ عامل دستگیری دکتر شفایی و همسرش بوده است. مدتی بعد از شهادت دکتر شفایی، هنگامی که آن مزدور در جریان یک تصادف همراه زن و فرزندش کشته شد، بسیاری از مردم اصفهان می‌گفتند که خدا انتقام دکتر شفایی، همسر و پسرش را از آنها گرفت. 

مقاومت دکتر مرتضی شفایی تا شهادت 
دکتر مرتضی شفایی، پزشک فرزانه و مردمی و مجاهد شهید عفت خلیفه سلطانی ، همسر دلاور و پاکبازش، یکی از شورانگیزترین حماسه‌های مقاومت را در زندان اصفهان خلق کردند. دژخیمان پلید خمینی و ایادی جنایتکار آخوند طاهری در اصفهان فرزند 16 ساله‌شان را در برابر چشمان پدر و مادرش دکتر شفایی و عفت خلیفه سلطانی شکنجه کردند و برایشان اعدام مصنوعی ترتیب دادند تا آنها را به سازش و تسلیم بکشانند، اما در برابر ایمان خلل‌ناپذیر این زوج قهرمان به زانو درآمدند و در شامگاه 5مهر1360، دکتر شفایی را همراه همسر و فرزند 16ساله‌اش مجید شفایی ، در کنار بیش از 50 مجاهد خلق دیگر تیرباران کردند. 


مجاهد شهید عفت خلیفه سلطانی شیرزنی مقاوم با فدای بیکران 

«افتخار می‌کنم که تمام هستی‌ام را در این راه می‌دهم». 

مجاهد شهید عفت خلیفه سلطانی در سال 1318 در اصفهان متولد شد. این زن دلیر و آگاه نه تنها هرگز مانع فعالیتهای سیاسی و اجتماعی فرزندانش نبود بلکه همواره مشوق آنها در این مسیر بود. مجاهد شهید عفت خلیفه سلطانی خودش نیز در سال 1356 از طریق فرزندانش زهرا شفایی و جواد شفایی با مسائل سیاسی و مبارزاتی آشنا شد. عفت خلیفه سلطانی پس از آن به مطالعه آثار سیاسی و مذهبی پرداخت و یار و مددکار فرزندانش در فعالیتهای سیاسی بود. 

شهید عفت خلیفه سلطانی بی‌پروا برای احقاق حقوق سازمان مجاهدین 

عفت خلیفه سلطانی همسر و همرزم دکترمرتضی شفایی بود. یکی از اهالی اصفهان که در سالهای 1358 و 1359 در دفتر آخوندجلال‌الدین طاهری امام جمعه خمینی و نماینده او در کار می‌کرده، طی نامه‌یی از جمله نوشته است: «یک بار مادر شفایی همراه سایر مادران شهیدان و خانواده‌های مجاهدین به در خانه طاهری، آمده بودند و خواستار آن بودند که طاهری به آنها جواب بدهد که چرا پاسدارها و حزب‌اللهی‌ها به انجمنها و مراکز مجاهدین حمله می‌کنند. مادران مجاهد آن قدر اصرار کردند و فشار آوردند که رئیس دفتر طاهری از قول او اعلام کرد: «آقا گفته‌اند من این خانمها را نمی‌شناسم». مادر شفایی با صدای بلند گفت: «خانواده‌های مجاهدین را در اصفهان نمی‌شناسند؟ پس کی را می‌شناسند؟ اسم مرا بگویید و یادآوری کنید که تا همین یک سال پیش که به حکومت نرسیده بودید به آشنایی با خانواده ما افتخار می‌کردید. روزهایی که بچه‌های ما در خیابانها با ارتش شاه درگیر می‌شدند، شما از ترس سرلشکر ناجی دو هفته در خانه ما به خودتان می‌لرزیدید، چطور شد که این‌قدر فراموشکار شده‌اید و حالا ما را نمی‌شناسید؟ 

طاهری که از افشاگری مادر، سراسیمه شده بود، به سرعت آنها را پذیرفت. مادر شفایی و سایر مادران در حضور طاهری، پی‌در‌پی از جنایتها و سرکوبگریهای پاسداران و حزب‌اللهیها در خیابانها و دانشگاه و مدارس با نام و نشان افشاگری کردند و آخوند طاهری در مقابل این افشاگریها جرأت حرف زدن نداشت». 

مادر مجاهد عفت خلیفه‌سلطانی چند بار در جریان فعالیتهای افشاگرانه‌اش دستگیر شد. یک بار که در سال ‌1359 همراه با شماری از مادران زندانیان در مقابل زندان اصفهان تجمع اعتراضی برپا کرده بودند، دستگیر شد و به مدت 10روز را در سلول انفرادی به‌سر برد. 

خواهر مجاهد زهره شفایی درباره دستگیریهای بعدی و شهادت مادر قهرمانش نوشته است: «در غروب روز 12 اردیبهشت 1360 پاسداران، مادر را که همراه با پسر 7ساله‌اش محمد در خانه تنها بود، دستگیر کردند. مادر در موقع دستگیری، به‌شدت مقاومت کرده و اجازه نداده بود که پاسداران به او دست‌بند بزنند». 

مادرم عفت خلیفه سلطانی را بردند و برنگشت 
برادر مجاهد محمد شفایی که در زمان بازداشت مادرش 7ساله بود، نوشته است: «درست نمی‌دانم چند روز بعد از دستگیری پدر بود، من در خانه خوابیده بودم که از صدای فریادهای مادرم و صدای پاسدارها بیدار شدم. دیدم چند پاسدار در اتاق هستند. من و مادر در خانه تنها بودیم. مادرم سر پاسدارها داد می‌کشید و چهره‌اش خیلی برافروخته بود. مادر به من گفت: می‌خواهند مرا ببرند. از او پرسیدم کی بر‌می‌گردی؟ همان‌طور که بر سر پاسدارها فریاد می‌کشید، گفت: همان‌طور که همه را بردند و برنگشتند، من هم برنخواهم گشت. از جمله‌های دیگرش چیزی به‌خاطرم نمانده است. من هم داد و فریاد و گریه کردم و به طرف پاسداری که جلوتر از بقیه ایستاده بود، حمله‌ور شدم. قیافه آن پاسدار هنوز در ذهنم هست که داشت می‌خندید و قهقهه می‌زد و مرا به گوشه اتاق پرت کرد. چند نفر از پاسدارهای چادری آمدند و دستهای مادرم را گرفتند و ما را از خانه بیرون آوردند. موقعی که داشتند مادرم را سوار ماشین می‌کردند، مرا به همسایه‌مان سپرد و رفت. بعد از آن فقط یک بار دیگر مادرم را دیدم، یکی از خاله‌هایم به همراه داییم که از فالانژهای درجه یک اصفهان و از فرماندهان سپاه بود، مرا به ساختمان سپاه در خیابان کمال اسماعیل بردند. مادرم را آوردند، درست یادم نیست که چه می‌گذشت، فقط می‌فهمیدم که خیلی مادرم را تحت فشار گذاشته‌اند، آنها داد و بیداد می‌کردند و مادرم جوابشان را می‌داد. یک بار دیگر هم که باز من خشم مادرم را دیده بودم قبل از این دستگیریها بود. فردی با لباس‌شخصی آمده بود جلو در خانه ما و سعی کرده بود صحبت کند و از او حرف بکشد. مادرم صدای بیرون پریدن دکمه ضبط میکروکاست را شنیده بود و فهمیده بود که پاسدار است و با فریاد و مشت گره کرده دنبالش گذاشت. دیدن این صحنه‌های عصبانیت و خشم مادر برایم خیلی عجیب بود. چون تنها چیزی که از مادرم دیده بودم و همه آشنایان ما برایم تعریف کرده بودند، مهربانی و خونسردی و عطوفت او نه فقط به ما که فرزندانش بودیم، بلکه نسبت به همه بود. این حالت را فقط با پاسدارها داشت». 

درس ایستادگی عفت خلیف سلطانی به بقیه در زندان 
عفت خلیفه سلطانی را همراه با 40 تن از خواهران دانش‌آموز و دانشجویی که در تظاهرات دستگیر شده بودند، به زندانی در زیر‌زمین ساختمان سپاه نجف‌آباد منتقل کردند. در آن زندان به‌رغم سختی شرایط و فشارهایی که وارد می‌کردند او با خواندن آیات و جملاتی که از قرآن و نهج‌البلاغه حفظ بود به همه روحیه می‌داد و آنها را در تحمل شرایط سخت یاری می‌کرد. عوامل رژیم از این‌که بچه‌ها در زندان او را مادر خطاب می‌کردند کلافه شده بودند و به بچه‌های زندان گفته بودند که حق ندارید او را مادر خطاب کنید. 

یکی از نزدیکان مجاهد شهید عفت خلیفه سلطانی را به زندان بردند تا او را نصیحت کند و از او بخواهد که به‌خاطر سرنوشت پسر 7 ساله‌اش دست از مقاومت بردارد و توبه کند. او در پاسخ به این توصیه با عصبانیت گفته بود: «سرنوشت پسر من مثل هزاران بچه ایرانی دیگر است و هیچ فرقی با آنها نمی‌کند. اگر خدا بخواهد پسر مرا حفظ می‌کند. من باید به وظیفه‌ام در راه خدا عمل کنم. افتخار می‌کنم که تمام هستی‌ام را در این راه می‌دهم». 

مجاهد شهید جواد شفایی معلم درسهای عینی برای هر مبارز 

«هیچ فرصت و امکانی را برای ضربه زدن به دشمن از دست ندهید». 

مجاهد شهید جواد شفایی در سال 1334 در کردستان به دنیا آمد. او مراحل تحصیلات دبستان و دبیرستان را در اصفهان سپری کرد و در شمار نفرات ممتاز کنکور دانشگاه صنعتی شریف تهران بود و از سال 1352 تحصیلاتش را در رشته متالورژی در این دانشگاه آغاز کرد. کمتر از یک‌سال پس از ورود به دانشگاه با مجاهدین آشنا شد و از همان‌جا فعالیت سیاسیش را شروع کرد. 

خواهر مجاهد زهره شفایی درباره جواد شفایی نوشته است: «عنصری که در شخصیت جواد شفایی به‌خصوص بعد از آشنایی با مجاهدین خلق بسیار بارز بود، حالت بی‌قراری و اشتیاق او در انتقال فضای دنیای نو و ارزشهای جدیدی بود که با آن آشنا شده بود. هر بار که از تهران برای دیدار خانواده به اصفهان می‌آمد، انبوهی کتاب و جزوه سیاسی و مذهبی با خودش می‌آورد و به‌خصوص پدر و مادرم را به آشنا شدن با مقولات مبارزاتی و سیاسی تشویق می‌کرد. از شهیدان مجاهد و پیشتازان مبارزه مسلحانه صحبت می‌کرد و از انسانهای نوینی سخن می‌گفت که جانشان را فدای فردای بهتر مردم کرده‌اند، در حالی‌که در زندگی فردی خودشان هیچ چیز کم نداشتند و در این دنیا می‌توانستند به همه چیز دست پیدا کنند. جواد شفایی با چنان شور و عشقی از شهیدان بنیانگذار سازمان صحبت می‌کرد که انگار آنها را دیده است. واقعیت این بود که پیام خون آنها را چنان که از خودشان شنیده باشد از روی حماسه زندگی و شهادتشان درک کرده بود». 

جواد شفایی: مقاومت شگفت برپایه انتخاب آگاهانه 
علاوه بر شخصیت انقلابی جواد شفایی، عنصر دیگری که باعث شد او عمیقاً بر خانواده تأثیر بگذارد روش برخوردش بود که بازتاب آن را می‌توان در مقاومت قاطع و جدی تک‌تک اعضای شهید خانواده دید. هر چند که مبنای این مقاومت، عنصر انقلابی و انتخاب آگاهانه خودشان بود، اما الآن بهتر می‌توان فهمید که مقاومت در برابر مجموعه مشکلاتی که رژیم برای آن شهیدان فراهم کرد، نمی‌توانست از یک چسب عاطفی و خانوادگی ناشی شده باشد. به‌خصوص که بارها هر یک را در مقابل چشمان دیگری شکنجه کردند. 

چطور شد که هر کدام از این شهیدان به‌طور مستقل بر سر مواضعشان در دفاع از مجاهدین با استواری تمام ایستادند؟ جواد شفایی موفق شده بود تک‌تک آن شهیدان را به‌طور ایدئولوژیک با سازمان آشنا کند و در معرض انتخاب آگاهانه راه و آرمانشان قرار دهد. از آنچه پیش آمده و مقاومتی که آنها کرده‌اند این‌طور پیداست که جواد شفایی در ”وصل“ کردن آنها به سازمان مجاهدین موفق بوده و کارش را درست انجام داده است. 
یکی از زندانیان سیاسی غیرمذهبی، که مدت کوتاهی در زندان اوین همراه جواد شفایی بوده نوشته است: «وقتی مرا به اتاق شکنجه بردند، صداهایی را می‌شنیدم که نشان می‌داد بازجوها دارند شلاق می‌زنند ولی صدای دیگری شنیده نمی‌شد. تصور کردم که هدفشان تضعیف روحیه من است و می‌خواهند نشان بدهند که تا این حد وحشیانه می‌کوبند. تازه داشتم خودم را برای مقابله با چنین ترفندی آماده می‌کردم که ناگهان یکی با لهجه شیرین اصفهانی داد زد: بابا! شماها چقدر احمقید! این چیزها مرا به حرف نمی‌آورند، یک چیز دیگر امتحان کنید. 

آن روز با جواد شفایی به‌عنوان نمونه‌یی از مقاومت افسانه‌یی مجاهدین خلق آشنا شدم. مقاومتی که حاوی درسهای مستقیم و عینی برای هر مبارزی بود». 

هیچ فشاری از طرف دژخیمان خمینی بر جواد شفایی تاثیر ندارد 

یکی دیگر از هم زنجیران جواد شفایی نوشته است: «او در اواخر پاییز 1360 دستگیر شد. پاسداران به‌خاطر دستگیرکردنش به هم تبریک می‌گفتند. دژخیمان رژیم شدیدترین فشارها را روی جواد شفایی گذاشته بودند. او به خوبی دست دشمن را خوانده بود و می‌دانست که این فشارها برای کسب اطلاعات نیست و می‌خواهند از او مصاحبه تلویزیونی بگیرند و او را ولو به‌اندازه گفتن یک کلمه جلو دوربین بنشانند. وقتی فشارها را روی همسرش افزایش دادند، به صراحت در مقابل بازجوها اعلام کرد که هر اتفاقی بیفتد در من هیچ تأثیری ندارد و بارها صدایش را می‌شنیدیم که فریاد می‌زد بچه‌ها تنها کاری که باید بکنید مقاومت است و بس! 

جواد شفایی در زندان الگوی مقاومت و تکیه‌گاه مهمی برای بچه‌ها بود. هنگامی که خبر شهادت موسی را به سلول آوردند. ما در اتاق 3 بند 2 اوین بودیم. جواد شفایی با استواری همه را دلداری داد و به مدت یک هفته هر شب مراسم تلاوت قرآن برگزار کرد». 
مجاهد شهید خسرو کاوه‌نژاد در خاطراتش از زندان اوین نوشته است: «من جواد شفایی را ندیده بودم ولی توصیف شکنجه‌هایی را که او تحمل کرده بود، زیاد شنیدم. از جمله یکی از قهرمانان واحدهای عملیاتی به نام مجاهد شهید سعید چاچ، در دورانی که با هم در یک اتاق بودیم لحظه‌یی از فکر شورش در زندان غافل نبود و مدام در فکر طرح و نقشه برای فرار یا شورش بود و همواره از جواد شفایی به‌عنوان الگوی خودش یاد می‌کرد و می‌گفت این وصیت جواد شفایی است که هیچ وقت در زندان از فکر تهاجم به دشمن غافل نشوید، شورش، فرار، اعتراض… شما بالاترین ضربه و تهاجم به دشمن را در نظر بگیرید و هر امکانی را که بتواند به شورش در زندان منجر شود، بررسی کنید و هیچ فرصتی را از دست ندهید». 

جواد شفایی تطمیع و توطئه دژخیمان را در هم می‌شکند 
همرزم دیگرش نوشته است: «وقتی از در هم شکستن جواد شفایی ناامید شدند، سعی کردند با او از در بحث و مناظره وارد شوند. کتابی را به او داده بودند که اسمش «منافقین خلق رو‌در‌روی خلق» بود. جواد شفایی توضیح داد که از نظر خودمان این کتاب از عنوانش گرفته تا جعلیاتی که رژیم در آن کرده خیلی خنده‌دار به نظر می‌آید. اما انتشار این نوع کتابها نشان می‌دهد که رژیم در مقابله با سازمان، با چه مشکل اجتماعی جدی و اساسی مواجه است. جواد شفایی را برای بحث درباره این کتاب به مناظره بردند و او در حضور زندانیانی که به‌زور جمع کرده بودند، این کتاب را به همه نشان داده و گفته بود: این کتاب را داده‌اند که من بخوانم و بر اساس آن مناظره کنم؟ به نظر شما مگر جلاد و قربانی می‌توانند با هم مناظره کنند؟ 

جواد شفایی شلوارش را تا زانو بالا زده بود و با نشان‌دادن آثار شکنجه‌ها گفته بود: از شلاق و شکنجه که آثارش را می‌بینید نتیجه نگرفته‌اند و شکست خورده‌اند؛ با اینها چه بحث و مناظره‌یی بکنیم؟ اولین شرط برای مناظره این است که شلاق را کنار بگذارید و اولین حرفمان این است که جواب بدهید چرا شلاق به دست گرفته‌اید و چرا زندانها را پر کرده‌اید؟ 

مجاهد شهید زهرا شفایی (مریم‌ ) بیّنه صبر و استقامت 
مجاهد شهید زهرا شفایی (مریم) در سال ‌1337 در اصفهان متولد شد، تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همان شهر گذراند. از سال 1356 به تهران آمد تا تحصیلاتش را در رشته زبان و ادبیات عربی در دانشگاه تهران ادامه دهد. او همزمان با ورود به دانشگاه وارد فعالیتهای سیاسی ضدژریم شاه شد و در شمار عناصر فعال حرکتهای دانشجویی تهران بود. 
زهرا شفایی بلافاصله پس از پیروزی انقلاب به صفوف دانشجویان هوادار سازمان مجاهدین خلق پیوست. در جریان فعالیتهای دانشجویی هر روز مسئولیت‌پذیری بیشتری از خود بارز کرد و از پاییز1359 به‌صورت حرفه‌یی در ارتباط با نهاد محلات تهران قرار گرفت و به‌عنوان یکی از مسئولان انجمنهای محلات جنوب تهران، سازماندهی و بسیج زنان هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران در منطقه خاوران را برعهده گرفت. 

زهرا شفایی کادری قابل تکیه و ارزشمند 
یکی از خواهران مجاهد درباره سابقه آشناییش با زهرا شفایی و خصوصیات او نوشته است: «اولین بار، چند هفته بعد از 30 خرداد 1360، با زهرا شفایی آشنا شدم. چیزی که باعث شد در همان اولین دیدار با زهرا شفایی او را کاملاً در ذهنم برجسته کند، دو خصوصیت بارز بود. اول این‌که در عین سرعت و شتابی که در انجام کارهایش داشت، دقت و حساسیت بالایی به خرج می‌داد. دوم این‌که بسیار خونگرم و صمیمی بود. بعدها که او را بیشتر شناختم متوجه شدم که در کنار این ویژگیها بسیار پرانرژی، خستگی‌ناپذیر و در مقابل مشکلات و سختیها صبور و مقاوم است و از این جهت همیشه برایم یک کادر قابل تکیه و ارزشمند بود. 
همچنین چند نمونه از برخوردهای زهرا شفایی با عناصر دشمن تا مدتها به‌عنوان نمونه‌های آموزنده‌یی از هوشیاری امنیتی بر سر زبانها بود. یک بار که در جریان تظاهرات مسلحانه دستگیر شده بود، در اوین توانسته بود با استفاده از لهجه غلیظ اصفهانی این‌طور وانمود کند که تازه به تهران رسیده و در آن شلوغی مادرش را در خیابان گم کرده است و هیچ راه و چاره‌یی ندارد الا این‌که هر چه زودتر مادرش را پیدا کند و به این ترتیب بعد از دو روز ماندن در اوین پاسدارها را خام کرده بود». 
یکی دیگر از همرزمانش نوشته است: «هنگامی که زهرا شفایی به پایگاه ما منتقل شد، مجاهد شهید سوسن میرزایی از او به‌عنوان یک مسئول جدی و منظم یاد می‌کرد و این توصیف را ما در عمل مشاهده کردیم. در مورد رعایت ضوابط بسیار حساس و جدی بود. بارها یادآوری می‌کرد که: یک پایگاه سازمانی در شرایط جنگی دقیقاً باید مثل یک پادگان نظامی باشد. همه چیز باید در جای خودش قرار بگیرد. سرانجام در روز 19 اردیبهشت سال 1361زهرا شفایی همراه با همسرش مجاهد شهید حسین جلیلی پروانه و مجاهد شهید علی انگبینی در یک درگیری خیابانی در شمال تهران به‌شهادت رسید. 

مجاهد قهرمان شهید مجید شفایی 
استوار بر سر پیمان تا به آخر 
«میلیشیا همه کارهایش را به شیوه تیمی و جمعی حل می‌کند». 

میلیشیای قهرمان مجید شفایی، در هنگام شهادت، دانش‌آموز سال سوم رشته ریاضی بود. مجید از سال ‌1358 کار و فعالیت سیاسی را در مدرسه آغاز کرد و در شمار نخستین دانش‌آموزانی بود که به صفوف واحدهای سیاسی و تبلیغی میلیشیا پیوست. روحیه بالا و پرنشاطش او را از محبوبیت خاصی بین همکلاسیها و همرزمانش برخوردار کرده بود. 

طی سالهای‌59و 60 در زمانی که خانه آنها محل استقرار مسئولان سازمان بود مجید علاوه بر این‌که در تیمهای فروش نشریه شرکت فعال داشت، با شایستگی و دقت و احساس مسئولیتی بیش از انتظار، در نقل و انتقال مدارک و پیامهای سازمانی به‌صورت یک پیک بسیار فعال و کارآمد عمل می‌کرد. 

مجید شفایی هر مانعی را در مسیر مبارزه پس می‌زد 
یکی از همرزمانش که پس از 30 خرداد 1360 مدتی با او در ارتباط بوده، نوشته است: «مجید بعد از 30 خرداد 1360در کارها سر از پا نمی‌شناخت. در حالی که حتی خانه مشخصی برای مخفی شدن نداشت هیچ مشکلی مانع فعالیتهای او نبود. چند تا از همکلاسیهایی که می‌دانستند مجید مخفی شده و سپاه به‌دنبال دستگیری اوست چند بار هشدار دادند که مجید کارهای خطرناک می‌کند، دیده‌ایم که از فرط خستگی روی نیمکت پارک خوابش برده است. هشدار بچه‌های مدرسه واقعی بود و یک بار خودم دیدم که کفشهایش را زیر سرش گذاشته و مثل یک کارگر ساده روی صندلی پارک به خواب رفته است. 
به او توصیه کردم که برای چند ساعت استراحت بهتر است از خانه‌های آشنایانت استفاده کنی. مجید یادآوری کرد که پاسدارها مثل سگ هار به جان خانواده‌ها و هواداران شناخته شده افتاده‌اند و هر شب دهها خانه را در سطح شهر بازرسی می‌کنند. مجید به من فهماند که کارهایش چندان هم که دیده می‌شود، بی‌حساب نیست و گفت: میلیشیا همه کارهایش جمعی است، امنیت را هم با کار جمعی و تیمی حل می‌کنیم. به نوبت استراحت می‌کنیم و هوای هم را داریم». 

وفای به عهد مجید شفایی با شهادتی پر شکوه 
مجید شفایی در اواخر تابستان سال 1360 در جریان اجرای یک قرار دستگیر شد و پاسداران بلافاصله او را به زیر شدیدترین شکنجه‌ها بردند. اما مجید استوار و مقاوم بر سر پیمانش ایستاد و در کنار پدر و مادر قهرمانش به جوخه تیرباران سپرده شد. هنگامی که پاسداران جنایتکار خمینی پیکر پاک مجید را برای دفن به گورستان تحویل دادند، آثار شکنجه‌های مختلف در تمام بدنش پیدا بود و کتفش نیز بر اثر شکنجه شکسته بود. 

مجاهد قهرمان شهید حسین جلیلی پروانه کادری قابل تکیه در هر شرایط 

مجاهد شهید حسین جلیلی پروانه ششمین عضو شهید خانواده شفایی و همسر زهرا شفایی بود. حسین در میان اعضا و کادرهای سازمان با خصوصیت مسئولیت‌پذیری و کاراییش مشخص می‌شد. 

حسین در سال 1332 در شهر گناباد متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همان شهر گذراند و از سال 1350 برای ادامه دادن به تحصیلاتش در رشته ریاضی دانشگاه فردوسی به مشهد رفت. 

دستگیری در جریان مبارزه ضدسلطنتی 
دانشکده علوم دانشگاه مشهد یکی از مهمترین کانونهای فعالیت سیاسی جوانان انقلابی هوادار جنبش مسلحانه ضددیکتاتوری شاه بود. حسین جلیلی پروانه در این دوران در کنار مجاهدان شهید خسرو رحیمی، محمود جعفری، قاسم مهریزی و… فعالیتهایش را حول تکثیر و پخش جزوه‌ها، مطالب آموزشی و اعلامیه‌های سازمان متمرکز کرده بود. به‌دنبال آشکار شدن ابعاد فعالیتهای حسین جلیلی پروانه و یارانش برای ساواک شاه، او و شماری دیگر از همرزمانش در سال 1354 دستگیر و در بیدادگاه نظامی شاه به 3 سال زندان محکوم شدند. 

چگونگی پیوستن حسین جلیلی پروانه به سازمان مجاهدین خلق ایران 

حسین جلیلی به‌محض انتقال به زندان در اولین فرصت در‌صدد وصل به سازمان مجاهدین برآمد و به تشکیلات سازمان مجاهدین پیوست. او با شور و اشتیاق فراگیری آموزشهای سازمانی را آغاز کرد. حسین در شمار آخرین دسته‌های زندانیان سیاسی، مدتی پیش از پیروزی انقلاب بهمن از زندانهای شاه آزاد شد و به تشکیلات سازمان مجاهدین در خارج زندان پیوست. 
شهید حسین جلیلی پروانه پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، در بخش تبلیغات سازمان مجاهدین خلق مسئولیتهای متعددی از جمله تدارک میتینگها و اجتماعات بزرگ سازمانی را برعهده داشت. یکی از کارهای درخشان او در این دوران سازماندهی و حل و فصل مسائل میتینگ بزرگ میدان بهارستان در سال 1358 در مراسم یادبود به‌مناسبت قیام ملی 30 تیر بود. حسین همچنین نقش مهمی در برگزاری مراسم عظیم سخنرانی رهبر مقاومت، آقای مسعود رجوی به‌مناسبت درگذشت پدر طالقانی در دانشگاه تهران ایفاکرد. 

شهید حسین جلیلی پروانه از مسئولان تشکیلاتی سازمان مجاهدین خلق 

حسین از اواسط سال 1358 به خراسان منتقل شد و به‌عنوان یکی از مسئولان تشکیلات خراسان به انجام وظایف انقلابیش پرداخت. سپس با جدیت و پشتکار تحسین برانگیزی مسئولیت کل تشکیلات استان گیلان را با شایستگی به عهده گرفت. فرماندهی نیروهای مجاهدین در گیلان، طی سال 1359 یکی از درخشانترین فصلهای زندگی مبارزاتی حسین بود. 

در پی 30 خرداد 1360 حسین جلیلی به تهران منتقل شد و مسئولیت نهاد دانش‌آموزی تهران را به عهده گرفت. شهید حسین جلیلی پروانه در آخرین ماههای حیات پرافتخارش، مسئولیت نظامی و اجتماعی منطقه غرب تهران را برعهده داشت. تیمهای نظامی و واحدهای پشتیبانی عملیاتی که حسین قهرمان در این منطقه سازماندهی و تربیت کرد، تا ماهها بعد از شهادتش با جسارت بر قوای سرکوبگر دشمن در تهران می‌تاختند. این تیمها به‌ویژه در ماههای شهریور و مهر1361 روزانه بیش از 10 عمل نظامی انجام می‌دادند.