۱۳۹۳ اسفند ۷, پنجشنبه

مجاهد شهید عفت خلیفه سلطانی (شفاهی)







مجاهد شهید عفت خلیفه سلطانی (شفاهی)

محل تولد: اصفهان

شغل - تحصيل: خانه دار

سن: 42

محل شهادت: اصفهان

زمان شهادت: 1360
مجاهد شهید عفت خلیفه‌سلطانی افتخار می‌کنم تمام هستی‌ام را در این‌راه می‌دهم

مجاهد شهید عفت خلیفه‌سلطانی در سال1318 در اصفهان متولد شد. این زن دلیر و آگاه نه‌تنها هرگز مانع فعالیت سیاسی و اجتماعی فرزندانش نبود بلكه همواره آنها را در این كار تشویق می‌كرد و خودش نیز هنگامی‌كه در سال56 از طریق فرزندانش مریم و جواد با مسائل سیاسی و مبارزاتی آشنا شد به‌مطالعه آثار سیاسی و مذهبی پرداخت و یار و مددكار فرزندانش در فعالیتهای سیاسی بود. یكی از اهالی اصفهان كه در سالهای‌و 59 در دفتر آخوند طاهری كار می‌كرده، طی نامه‌یی از‌جمله نوشته است: «یك‌بار مادر شفایی همراه سایر مادران شهیدان و خانواده‌های مجاهدین به‌در خانه طاهری، امام‌جمعه اصفهان، آمده بودند و خواستار آن بودند كه طاهری به‌آنها جواب بدهد كه چرا پاسدارها و حزب‌اللهیها به‌انجمنها و مراكز مجاهدین حمله می‌كنند. مادران مجاهد آن‌قدر اصرار كردند و فشار آوردند كه رئیس دفتر طاهری از قول او اعلام كرد، «آقا گفته‌اند من این خانمها را نمی‌شناسم». مادر شفایی با صدای بلند گفت: «خانواده‌های مجاهدین را در اصفهان نمی‌شناسند؟ پس كی را می‌شناسند؟ اسم مرا بگویید و یادآوری كنید كه تا همین یك‌سال پیش كه به‌حكومت نرسیده بودید به‌آشنایی با خانواده ما افتخار می‌كردید. روزهایی كه بچه‌های ما در خیابانها با ارتش شاه درگیر می‌شدند، شما از ترس سرلشكر ناجی دو‌هفته در خانه ما از ترس به‌خودتان می‌لرزیدید، چطور شد كه این‌قدر فراموشكار شده‌اید و حالا ما را نمی‌شناسید؟ طاهری كه از افشاگری مادر، سراسیمه شده بود، به‌سرعت آنها را پذیرفت. مادر شفایی و سایر مادران در حضور طاهری، پی‌در‌پی از جنایتها و سركوبگریهای پاسداران و حزب‌اللهیها در خیابانها و دانشگاه و مدارس به‌نام و نشان افشاگری كردند و آخوندطاهری در مقابل این افشاگریها جرأت حرف‌زدن نداشت». مادر مجاهد عفت خلیفه‌سلطانی چند‌بار درجریان فعالیتها و اقدامهای افشاگرانه‌اش دستگیر شد. یك‌بار كه در سال‌همراه با شماری از مادران زندانیان در مقابل زندان اصفهان تجمع اعتراضی برپا كرده بودند، دستگیر شد و مدت 10روز او را در سلول انفرادی نگهداشتند. خواهر مجاهد زهره‌ٌ شفایی درباره دستگیریهای بعدی و شهادت او نوشته است: «در غروب روز 12اردیبهشت سال60 پاسداران، مادر را كه همراه با پسر 7ساله‌اش محمد در خانه تنها بود، دستگیر كردند. مادر در موقع دستگیری، به‌شدت مقاومت كرده و اجازه نداده بود كه پاسداران به‌او دستبند بزنند. او تا اواسط خردادماه در زندان بود و با افشاگریها و فشارهایی كه وارد می‌كرد رژیم را ناگزیر كرد كه آزادش كنند». برادر مجاهد محمد شفایی كه در زمان بازداشت مادرش 7ساله بوده، می‌نویسد: «درست نمی‌دانم چند روز بعد از دستگیری پدر بود، من درخانه خوابیده بودم كه از صدای فریادهای مادرم و صدای پاسدارها بیدار شدم. دیدم چند پاسدار در اتاق هستند. من و مادر در خانه تنها بودیم. مادرم سر پاسدارها داد می‌كشید و خیلی چهره‌اش برافروخته بود. مادر به‌من گفت: می‌خواهند مرا ببرند. از او پرسیدم كی بر‌می‌گردی؟ همان‌طور كه بر‌سر پاسدارها فریاد می‌كشید، گفت: همان‌طور كه همه را بردند و برنگشتند، من هم برنخواهم گشت. از‌جمله‌های دیگرش چیزی به‌خاطرم نمانده است. من هم داد و فریاد و گریه كردم و به‌طرف پاسداری كه جلوتر از بقیه ایستاده بود، حمله‌ور شدم. قیافه آن پاسدار هنوز در ذهنم هست كه داشت می‌خندید و قهقهه می‌زد و مرا به‌گوشه اتاق پرت كرد. چند نفر از پاسدارهای چادری آمدند و دستهای مادرم را گرفتند و ما را از خانه بیرون آوردند. موقعی كه داشتند مادرم را سوار ماشین می‌كردند، مرا به‌همسایه‌مان سپرد و رفت. بعد از آن فقط یك‌بار دیگر مادرم را دیدم، یكی از خاله‌ها و داییم كه از فالآنژهای درجه1 اصفهان و از فرماندهان سپاه بود، مرا به‌ساختمان سپاه در خیابان كمال‌اسماعیل بردند. مادرم را آوردند، درست یادم نیست كه چه می‌گذشت، فقط می‌فهمیدم كه خیلی مادرم را تحت‌فشار گذاشته‌اند، آنها داد و بیداد می‌كردند و مادرم جوابشان را می‌داد. یك‌بار دیگر هم كه باز من خشم مادرم را دیده بودم قبل از این دستگیریها بود. فردی با لباس شخصی آمده بود جلو در خانه ما و سعی كرده بود صحبت كند و از او حرف بكشد. مادرم صدای بیرون پریدن دكمه ضبط می‌كروكاست را شنیده بود و فهمیده بود كه پاسدار است و با فریاد و مشت گره كرده دنبالش گذاشت دیدن این صحنه‌های عصبانیت و خشم مادر برایم خیلی عجیب بود. چون تنها چیزی كه از مادرم دیده بودم و همه آشنایان ما برایم تعریف كرده بودند، مهربانی و خونسردی و عطوفت او نه فقط به‌ما كه فرزندانش بودیم بلكه با همه همین رفتار را داشت. این حالت را فقط با پاسدارها داشت». مادر شفایی را همراه با 40تن از خواهران دانش‌آموز و دانشجویی كه در تظاهرات دستگیر شده بودند به‌زندانی در زیر‌زمین ساختمان سپاه نجف‌آباد منتقل می‌كنند. در آن زندان به‌رغم سختی شرایط و فشارهایی كه وارد می‌كردند او با خواندن آن‌چه از قرآن و نهج‌البلاغه حفظ كرده بود به‌همه روحیه می‌داد و آنها را در تحمل شرایط سخت یاری می‌كرده است. عوامل رژیم از این‌كه بچه‌ها در زندان او را مادر خطاب می‌كردند كلافه شده بودند و به‌بچه‌های زندان گفته بودند كه حق ندارید او را مادر خطاب كنید.
یكی از نزدیكانش را به‌زندان بردند تا او را نصیحت كند و از او بخواهد كه به‌خاطر سرنوشت پسر 7ساله‌اش دست از مقاومت بردارد و توبه كند. او در پاسخ به‌این توصیه با عصبانیت گفته بود: «سرنوشت پسر من مثل هزاران بچه ایرانی دیگر است و هیچ فرقی با آنها نمی‌كند. پسر مرا اگر خدا بخواهد حفظ می‌كند. من باید به‌وظیفه‌ام در راه خدا عمل كنم. افتخار می‌كنم كه تمام هستی‌ام را در این‌راه می‌دهم».

مجاهد شهید حسن نصرآزادانی اصفهانی








مجاهد شهید حسن نصرآزادانی اصفهانی

محل تولد: اصفهان

شغل - تحصيل: دانشجو

سن: 25

محل شهادت: اصفهان

زمان شهادت: 1360

یادی از مجاهد شهید حسن نصر اصفهانی

اگر در این‌راه شهید شوم خون ناچیزم گواه آن خواهد بود که تا آخرین قطره آن در راه خدا و خلق کوشیدم. مجاهد شهید حسن نصر اصفهانی در سال1335 در روستای آزادگان اصفهان در خانوادهئی محروم متولد شد. به‌دلیل وضیعت مالی خانواده‌مجبور به‌ترک تحصیل و پرداختن به‌کار برای تأمین مخارج خانواده شد. او در سالهای 54‌ـ‌با مسائل سیاسی آشنا شد و به‌خاطر فعالیتهای مبارزاتیش در سال55 شغلش را رها کرد و تمام وقت خود را صرف مبارزه کرد. حسن با تشکیل نمایشگاه کتاب و شرکت فعال در برپایی تظاهرات و راهپیماییها در دوران انقلاب ضدسلطنتی، نقش مؤثری در آگاه کردن مردم آزادگان ایفا کرد.‌مردم آزادگان به‌خوبی خاطره تظاهرات شبانه‌یی را که با تلاش حسن برپا شده بود، به‌یاد دارند. پس از 22‌بهمن،‌او تمامی انرژی خود را صرف تبلیغ و ترویج آرمانهای توحیدی مجاهدین کرد و در ابتدا با یاری چند تن دیگر از هواداران مجاهدین کتابفروشی مقداد را تأسیس کرد. ‌به‌همین خاطر در شهریورماه 59 مأموران رژیم او را دستگیر و خانه او را غارت کردند. او پس از آزادی چند‌‌بار دیگر دستگیر و شکنجه شد. اما هر بار با عزمی استوارتر به‌صحنه مبارزه علیه ارتجاع بازگشت. مجاهد خلق حسن نصر اصفهانی می‌گفت: «ایدئولوژی سازمان مته‌یی است که به‌هر جسم سختی بگذاری، می‌برد و راه انقلاب را هموار می‌کند.‌هیچ چیز در‌مقابل ایدئولوژی مجاهدین نمی‌تواند بایستد.» حسن در تاریخ 26‌خرداد60 در جریان تظاهراتی که علیه رژیم برپا شده بود، دستگیر و به‌زندان سپاه منتقل شد. ایادی رژیم که از حسـن کینه عمیقی به‌دل داشتند، او را به‌زیر شکنجه بردند ولی با مقاومت قهرمـانـانه وی روبه‌رو شدند. سـرانجــام بیدادگـاه رژیم در اصفهان حکم اعدام مجاهد خلق حسن نصر اصفهانی را صادر کرد و این حکم را در سحرگاه 7‌تیرماه به‌اجرا درآورد. وصیتنامه بسم‌الله الرحمن الرحیم فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا و عده‌یی از ایشان پیمان خود را مردانه وفا کرده و شهید شدند و عده‌یی دیگر منتظر شهادتند و هیچ تغییری در عزم آهنین آنان راه نیابد به‌نام خدا و به‌نام خلق قهرمان ایران اینجانب حسن نصر اصفهانی فرزند محمود دارای شناسنامه شماره 53 صادره از اصفهان، در کمال سلامت و آگاهی این وصیتنامه را می‌نویسم. من از زمانی‌که با سازمان مجاهدین آشنا شدم و خود را در کنار آن احساس کردم، به‌آن اسلام انقلابی که در تمام مدت 23‌سال زندگی پرمشقت رسول خدا، سکوت جانکاه علی، فریادهای ابوذر و خون تازه‌ٌ تک‌تک یاران حسین [که آن‌را نمایندگی می‌کردند] نزدیکتر می‌شوم. امیدوارم که خدا به‌من ایمانی عطا کند تا بتوانم پرچم خونباری را که از حسین دست‌به‌دست گشته و خون فرزندان صدیقی چون حنیف‌نژاد بر پایش ریخته شده من نیز بار سنگین این امانت را تا قله‌های فتح و پیروزی , تا رهایی خلقهای تحت ستم و تا برپایی جامعه بی‌طبقه توحیدی بر دوش بکشم و اگر در این‌راه شهید شوم خون ناچیزم گواه آن خواهد بود که تا آخرین قطره آن در راه خدا و خلق کوشیدم. حسن نصر اصفهانی پایدار باد آرمان توحیدی مجاهدین خلق

۱۳۹۳ اسفند ۴, دوشنبه

مجاهد شهيد محمدعلي حاج آقايي







مجاهد شهيد محمدعلي حاج آقايي

محل تولد:فريدن اصفهان

شغل،تحصيل: كارگر

محل شهادت:زندان اوين

زمان شهادت: 1389

محمدعلی حاج‌آقایی، اهل فریدن، از توابع اصفهان، کارگری سخت‌کوش و زحمتکش بود که اول بار در سال۱۳۶۲ به‌دلیل آشنایی با سازمان مجاهدین دستگیر و به ۵سال زندان محکوم شد. مجاهد قهرمان محمدعلی حاج آقایی به‌رغم کهولت سن، چهره‌ای بسیار صبور و مهربان داشت و با متانت و استواری بسیار، در برابر تمامی رنجها و شکنجه‌ها ایستادگی می‌کرد.
تحمل شرایط سنگین در زندان برای مجاهد خلق محمدعلی حاج آقایی در شرایطی بود که دو فرزند او به‌دلیل بیماری در آستانه مرگ بودند. کودکان بی‌گناه، مبتلا به دردی بودند که از میان هر چند میلیون، نصیب یک نفر می‌شود.
یکی از همبندان این مجاهد دلیر نوشته است: این پدر صبور بعد از دستگیری به همسرش گفت همه سرمایه و سرپناه را بفروشد و بچه‌ها را درمان کند. آنها خانه را فروختند؛ زمین را به آسمان دوختند، همه اندوخته‌ها را سوختند؛ اما مشکل بیماری کودکان حل نشد. آخرین پاسخ پزشکان این بود که بچه‌ها تا ۱۸سالگی فلج می‌شوند و بعد می‌میرند. دژخیمان جنایتکار همین مشکل را به عاملی برای فشار بر او تبدیل کردند تا بلکه او را به ندامت بکشانند. اما هیهات.
محمدعلی حاج‌آقایی بعد از پایان محکومیتش در سال۶۷ آزاد شد و پس از مدتی، فرزندان بی‌گناه در برابر چشمان اشکبار پدر جان باختند.
محمدعلی حاج آقایی در جریان قیام مردم ایران در سال ۸۸ به‌جرم همراهی با میلیونها جوانی که جانشان به لب رسیده و مرگ دیکتاتور را طلب می‌کردند دستگیر شد. مقیسه‌ای جلاد پرونده او را «بو» کرد و گفت بوی اشرف می‌دهد. او باید اعدام شود. مگر آن‌که در تلویزیون بگوید که جاسوس اسراییل بوده و پول از آمریکا می‌گرفته و خط «نفاق» را پیش می‌برده...
دژخیم محمد مقیسه‌ای که از آمران و عاملان قتل‌عام ۳۰هزار زندانی سیاسی در سال ۱۳۶۷ است، محمدعلی حاج‌آقایی را با عنوان محارب به اعدام محکوم کرد و دادگاه تجدیدنظر ۱۰اردیبهشت، این حکم جنایتکارانه را تأیید کرد. سپس معلوم شد وکیل پرونده در طول مراحل دادرسی حتی اجازه مطالعه پرونده را نداشته و در جریان قضایای محکمه و حکم تجدیدنظر هم نبوده است. وکیل پرونده گفت این‌قدر می‌داند که حاج آقایی هم مانند علی صارمی و جعفر کاظمی محارب خوانده شدند. اما نمی‌داند موکلش در کدام حرب شرکت داشته!
 لابد می‌گویند منظور حرب بی‌سلاح خیابانی‌ست که میلیونها محارب هم‌چنان در صحنه‌اند و به حربشان با هیولا افتخار می‌کنند...
راهش گرامى و پر رهرو باد

۱۳۹۳ بهمن ۳۰, پنجشنبه

شهيد قهرمان مجاهد خلق حسين سلطاني بابوكاني



شهيد قهرمان مجاهد خلق حسين سلطاني بابوكاني


شهيد قهرمان مجاهد خلق علي اصغر قديري






شهيد قهرمان مجاهد خلق علي اصغر قديري



 

مجاهد شهيد علي اصغر بديع زادگان




مجاهد شهيد علي اصغر بديع زادگان

بنيانگذار سازمان مجاهدين خلق ايران
مهندس علي اصغر بديع زادگان به همراه ياران قهرمان خود در سال 1344 سازمان مجاهدين خلق ايران را تاسيس نمود. در سال 1350 با لو رفتن كادر مركزي سازمان دستگير و تحت شكنه هاي فراوان قرار گرفت و سرانجام از طرف بيدادگاههاي رژيم شاه به اعدام محكوم شد
بديع زادگان در سال 1319 در خانواده اي متوسط در اصفهان به دنيا آمد. دوره دبيرستان را در تهران گذرانيد و در دانشكده فني در رشته شيمي مشغول تحصيل شد.
در دوران تجديد حيات جبهه ملي و همزمان با دوره دبيرستان در سالهاي 1339 - 1342 با مسائل سيساسي آشنا شد و در نهضت آزادي فعاليت مخفي ميكرد.
در سال 1342 به خدمت سربازي رفت وپس از آن به استخدام كارخانه اسلحه سازي درآمد. پس از آشنايي با محمد حنيف نژاد وبنيانگذاري سازمان مجاهدين از آنجا استعفا داد و استاديار دانشكده فني دانشگاه تهران شد.
او از طرف سازمان مامور شد تا به پايگاههاي الفتح برود و از دانشگاه بورس فرانسه گرفت و ظاهرا به فرانسه رفت ولي در پايگاههاي انقلاب فلسطين آموزش نظامي ديد ودر درگيري رژيم اردن با مبارزين فلسطين در سپتامبر سال 1970 دوشادوش برادران فلسطيني جنگيد.او پس از پايان ماموريتش بطور عادي همراه مقداري سلاح به كشور بازگشت.
اصغر پس از دستگيري مورد شكنجه هاي وحشتناكي قرار گرفت . او را روي اجاق برقي بشدت سوزاندند ولي او انچنان از خود تحمل نشان داد كه نمونه اي شد براي همه مبارزان و مجاهدين خلق.متجاوز از چهار ساعت مداوم و پشت سر هم او را سوزاندند و سوختن آنقدر ادامه پيدا كرد تا از پوست و گوشت گذشت و به نخاع رسيدولي اصغر با آنكه در آستانه فلج شدن قرار گرفته بود همچنان هيچ چيز نگفت. او را در آن حالت به سلول انداختند زخمهاي بدنش عفونت كرده بودو بوي تعفن سلول كوچكش را پر كرده بود او را در اين حالت به بازجويي مي بردند ولي اصغر چون كوه ايستاده بوداو در بيدادگاه رژيم شاه به اعدام محكوم شد و در سحرگاه 4 خرداد 1351 همراه 4 رزمنده مجاهد تير باران شد. يادش گرامي و راهش پر رهرو باد...

۱۳۹۳ بهمن ۱۴, سه‌شنبه

مجاهد شهید سعید سعیدپور



مجاهد شهید سعید سعیدپور 

سعید متولد 1338در شهر گلپایگان بود. در دوران کودکیش خانواده‌ی او به‌ تهران مهاجرت کردند و سعید تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران گذراند. او به ‌مدد استعداد سرشار و پشتکارش در 16 سالگی پس از اخذ دیپلم وارد دانشگاه صنعتی شریف شد و از همان آغاز فعالیت خود را در کادر دانشجویان هوادار مجاهدین آغاز کرد. پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی سعید به‌ یاری همرزمانش انجمن دانشجویان مسلمان هوادار مجاهدین را در دانشگاه کرج تأسیس کرد و فعالیتهای خود را در ارتباط نزدیکتر با سازمان مجاهدین ادامه داد. پس از یک دوران فعالیت در انجمن دانشجویان مسلمان، سعید به ‌بخش شهرستان سازمان منتقل شد و در این زمینه نیز با تلاش و کوششی پیگیر، پیام مجاهدین را به‌اقصی نقاط میهن می‌رساند و حمایت و استقبال اجتماعی را به ‌مدد یاران و همرزمانش برای سازمان به‌ارمغان می‌آورد. سعید در پرتو عشق و ایمانش به‌رهایی مردم و با تکیه بر‌تلاش و پشتکار و دینامیسم انقلابی خود، مسیر رشد انقلابی را به ‌سرعت طی کرد تا در پاییز ‌59 به ‌عنوان یکی از اعضای سازمان به‌ بخش حفاظت منتقل شد. او طی یک عمل قهرمانانه‌ی مقدس انتحاری، با به‌ هلاکت رساندن تعدادی از دژخیمان و پاسداران دشمن، خود قهرمانانه به‌شهادت رسید.

عاشوراي مجاهدين درسال1360




عاشوراي مجاهدين درسال1360

مجاهد شهید عباسعلی جابرزاده‌انصاری



مجاهد شهید عباسعلی جابرزاده‌انصاری


مجاهد شهید عباسعلی جابرزاده‌انصاری در سال ‌1330 در یک خانواده‌ی زحمتکش اصفهان متولد شد. او چند سال پس از پایان تحصیلات متوسطه به‌گل‌فروشی اشتغال یافت. آشنایی عباسعلی با مجاهدین به‌ سالهای ‌50 بر‌می‌گشت. او همزمان با گسترش تظاهرات در قیام ضدسلطنتی، فعالیتهای سیاسی خود در ارتباط با مجاهدین را بیشتر و بیشتر کرد و پس‌ از پیروزی انقلاب ‌فعالیتهای تشکیلاتی خود را با جنبش ملی مجاهدین در اصفهان ادامه داد. در دوران فعالیتهای سیاسی مجاهدین، طی سالهای ‌58 و 59 او علاوه بر‌خانه و سایر امکاناتی که در اختیار مجاهدین قرار می‌داد، محل کارش را که «گلفروشی ساحل» نام داشت، به ‌مرکزی برای هماهنگی و ارتباطات هواداران مجاهدین تبدیل کرده بود. درگیری مستمر او با پاسداران و چماقداران رژیم و ضرب و شتمها و آزارهایی که درجریان این وقایع متوجه او می‌شد، بر‌انگیزه‌های مبارزاتی و ثبات قدمش در مبارزه می‌افزود. عباسعلی در آبانماه سال 59 به‌‌ بخش حفاظت سازمان منتقل شد و در زمره‌ی اعضای واحدهای حفاظت از پایگاه سردار خیابانی به‌انجام مسئولیتهای انقلابی خود با شور و اشتیاقی صد چندان ادامه داد 


مجاهد شهید ثریا سنماری



مجاهد شهید ثریا سنماری 


مجاهد شهید ثریا سنماری در تابلو پرشکوه عاشورای مجاهدین، صحنه‌های شورانگیز هر‌بیننده‌ای را به ‌تحسین وا‌ می‌دارد. وقتی نخستین تهاجمات پاسداران و مزدوران دشمن به‌ پایگاه شهید اشرف و سردار خیابانی آغاز شد در بحبوحه‌ی درگیری صدای دو کودک خردسال مصطفی رجوی و الهام جابرزاده‌ انصاری به‌گوش رسید. در همین اثنا یکی از شیرزنان مجاهد مستقر در پایگاه به‌ سرعت خود را به ‌کودکان رساند، آنها را در آغوش گرفت و خود را از میان رگبار‌های بلاانقطاع دشمن به‌گوشه‌ی امن‌تری در پایگاه رساند، او کودکان را در حمام گذاشت تا از آتش درگیری در امان باشند و سپس، بلادرنگ و با عزمی جزم هم‌چون شیری غران به ‌سوی صحنه نبرد شتافت، و با انبوه پاسداران و مزدوران دشمن به ‌نبرد پرداخت. ‌این شیرزن قهرمان مجاهد خلق، مجاهد شهید ثریا سنماری است. مجاهد شهید ثریا سنماری در سال 1338 در اصفهان متولد شد و تحصیلات دبیرستانی خود را در همان شهر گذراند. او پس از مدتی فعالیت در ارتباط با تشکیلات سازمان در اصفهان، به ‌تهران منتقل شد و مسئولیتهای مختلفی را در انجمن مادران مسلمان هوادار مجاهدین به ‌عهده گرفت. پس از مدتی، در پاییز 59 به ‌بخش حفاظت سازمان منتقل شد. سرانجام خلوص و فدای ثریا او را در جوار ارزنده‌ترین گوهرها و قهرمانان شهید آزادی ایران‌زمین قرار داد.