۱۳۹۴ آذر ۵, پنجشنبه

مجاهد شهيد عطيه محرر خوانساري


مشخصات مجاهد شهید عطیه محررخوانساری
محل تولد: اصفهان
تحصيل: دیپلم
سن: 18
محل شهادت: تهران
زمان شهادت: 1360

پاینده، یاد مجاهدشهید عطیه محررخوانساری
ازكتاب” بهای انسان بودن” - اعظم حاج حیدری
در شهریور۶۰ من در بند۲۴۰ قدیم اوین بودم،. یك‌ روز در باز شد و دختری ۱۶ساله با قدی بلند، چهره‌یی زیبا و دلنشین و در عین‌حال با صلابت و مصمم وارد بند شد. به‌رغم سن كم، چهره‌، رفتار و وقارش طوری بود كه هر كس بی‌اختیار مجذوب شخصیت او می‌شد. دقایقی به‌او نگاه كردم، بعد بلند شدم به‌طرف او رفتم و خودم را معرفی كردم و اسمش را پرسیدم. به‌آرامی و با لبخند گرمی كه بر لب داشت، گفت: عطیه محررخوانساری.
پرسیدم، طاهره خواهر توست؟ گفت، بله!
یادم آمد یكی دوبار او را با طاهره دیده بودم، اما آن‌موقع خیلی كوچك به‌نظر می‌رسید و یكی دوسال آخر خیلی تغییر كرده بود.
پرسیدم: خب به‌خاطر چی دستگیر شدی؟ گفت: به‌خاطر دوست داشتن آزادی! خندیدم و گفتم: این وجه مشترك ما دوتاست. اشاره‌یی به‌سایر بچه‌های بند كرد و گفت: وجه مشترك همه‌‌‌‌‌‌‌ ماست! از نكته‌سنجی و تیزی‌ او خوشم آمد. پرسیدم: چطور شد دستگیر شدی؟ آهی كشید و گفت: به‌وسیله‌‌‌‌‌‌‌ پدرم! وقتی وارد خانه‌‌‌‌‌‌‌ خودمان شدم او مرا به‌پاسدارها تحویل داد. گفتم: این هم یك وجه مشترك دیگر من و توست و چقدر تلخ است. چون من هم مثل تو توسط برادرم دستگیر شدم. از آن‌جا با عطیه دوست شدم. هم به‌خاطر این وجه‌مشتركها و هم به‌خاطر ویژگیهای فوق‌العاده و شخصیت نیرومند عطیه، به‌او خیلی احساس نزدیكی می‌كردعضم. عطیه واقعاً  دختری فوق‌العاده بود. مهربانی و عاطفه‌اش و فداكاری و مایه‌گذاریش نسبت به‌دیگران، او را به‌رغم سن   و  سالش، به‌تكیه‌گاه بسیاری از زندانیان تبدیل كرده بود.

بندی كه بودیم فقط سه اتاق داشت. یك اتاق آن كه بیرون در بود در اختیار سلطنت‌طلبها بود كه پاسدارها نمی‌گذاشتند با ما تماس داشته باشند و بقیه‌‌‌‌‌‌‌ زندانیان سیاسی در دو اتاق با جمعیتی حدود ۱۵۰نفر در‌هم فشرده بودیم. به‌همین دلیل انجام خیلی از كارهای روزمره، از دست و صورت شستن تا دستشویی رفتن تا خوابیدن و خلاصه همه چیز معضلی بود. در چنین شرایطی حل درست این تضادها، طوری كه آدم بتواند از خواستها و منافع شخصی خود به‌نفع دیگری بگذرد، ظرفیت بالایی می‌خواهد. در این‌گونه مواقع است كه آدمها محك می‌خورند و درست به‌همین علت است كه می‌گویم شخصیت باوقار و صبور و استوار این دختر ۱۷ساله و در عین‌حال صلابت و خشم و كینه‌اش نسبت به‌پاسداران و خائنان و جاسوسان و عزم جزمش در مبارزه، چشم را خیره می‌كرد. عطیه مثل یك مادر مهربان به هم بندیهایش رسیدگی می‌كرد و به‌نیازهای مادی یا روحی آنها پاسخ می‌داد. به‌كسانی‌كه به‌دلیل پیری یا مشكلات جسمی از انجام كارهای خود و حل تضادهای آن شرایط ناتوان بودند كمك می‌كرد و از رفع نیازهای خود صرفنظر می‌نمود. آنهایی را كه احساس تنهایی می‌كردند، چه مهربانانه و مادرانه درآغوش می‌كشید و محبت می‌كرد و به‌همین دلایل بزرگتر از سنش می‌نمود.
یك باره با انتقال زندانیهای دادگستری به‌اوین كه من هم یكی از آنها بودم، به‌علت وضعیت بهداشتی وحشتناك زندان دادگستری، شپش به‌اوین منتقل شد و خیلی از بچه‌ها به‌شپش و قارچ و بیماریهای پوستی دچار شدند. عطیه در منتهای حوصله و بردباری به این بچه‌ها كمك می‌كرد و می‌گفت از این‌كه می‌توانم برای دوستانم كاری بكنم، لذت می‌برم. مثلا بعضاً یك صبح تا ظهر می نشست، سر آنها را بوسه می زد و از لای یك به یك تار موی بچه ها شپشها را كه محصول وضعیت زندانهای رژیم بود جدا می كرد و و می گفت اینها شیرین‌ترین لحظه های زندگیم است. با جان   و  دل بچه ها را دو ست می داشت و به‌آنها عشق می ورزید.
عطیه به‌بازجویی می‌رفت و می‌آمد و در كمال آرامش، مثل یك مجاهد جاافتاده و سرد   و گرم چشیده، بدون این‌كه از آن‌  چه پیش‌آمده شكایتی داشته باشد، سرحالتر و شادابتر به‌بند می‌آمد. آرامش عجیبی داشت كه با نگاه كردن به‌چهره اش قوت قلب می گرفتم. از وقار و صلابتش احساس شعف و سربلندی و افتخار می كردم. دلم می‌خواست عطیه نمونه‌‌‌‌‌‌‌ تمام عیار خواهر شهیدش طاهره محررخوانساری باشدكه در هفته های اول بعد از 30خرداد60 در خیابان مورد شك پاسداران قرار گرفت و با تیراندازی به‌سویش او را زخمی  نمودند و بعد از انتقال به‌اوین در زیر شكنجه های دژخیمان به‌شهادت رسید. عطیه مظهر نظم و دیسیپلین و سرشار از عشق نسبت به‌دیگران و كانون عطوفت و مهربانی و صلابت بود.
بعضی واقعیتها هست كه آدم نمی‌خواهد آنها را قبول یا باور كند. اعدام عطیه هم از همانها بود. من و همه‌‌‌‌‌‌‌ بچه‌هایی كه در آن بند بودیم، به‌بهانه‌ها و دلایل مختلف متوسل می‌شدیم كه این واقعیت را باور نكنیم. مگر می‌شود؟ آخر او خیلی جوان است، كاری نكرده! چیزی در پرونده‌اش ندارد، چند روز بیشتر از دستگیریش نمی‌گذرد و...
اما ساعت12شب روز۲۴شهریور اسم عطیه را برای بازجویی خواندند. قلبم از جا كنده شد! نكند او را برای اعدام می‌برند؟ در یك لحظه بند در سكوت فرو رفت، اما گویی همه می‌خواستند به‌خودشان بقبولانند كه حتماً بازجویی است.
از لحظه‌یی كه عطیه از بند خارج شد، قلبم مثل مرغ سركنده در سینه‌ام پرپر می‌زد. چشم به‌درِ بند دوخته بودم و هر وقت باز می‌شد، از جا می‌پریدم. ثانیه‌شماری می‌كردم و دعا می‌كردم كه الآن در باز شود و عطیه در چارچوب آن ظاهر شود. اما خبری نبود، سرانجام ساعت چهار بامداد صدای مهیب رگبار مسلسل، كه گویی بر روی قلب من خالی شده است، همه‌‌‌‌‌‌‌ فضای اوین را پركرد. همه‌‌‌‌‌‌‌ بند در ماتم فرو رفت. نمی‌دانستیم دوباره چند نفر دیگر به‌جوخه‌های اعدام سپرده شده‌اند. سكوت همه‌جا را پركرده بود. قلبم دیگر در سینه‌ام جا نمی‌گرفت و انگار به‌حلقومم رسیده بود. همه منتظر شنیدن صدای تیرهای خلاص بودند. وقتی شروع شد، با بغضی در گلو، در دلمان شروع به‌شمردن كردیم. ۱، ۲، ۳ و تك‌تیرها هم‌چنان ادامه یافت و آن شب تا ۶۰ ادامه پیدا كرد. دوباره همه‌چیز در سكوت فرو رفت. آیا یكی از آنها به‌سر عطیه نازنین شلیك شده بود؟ در دلم می‌نالیدم: آن سروتازه‌سال چگونه در خون خود افتاد؟ خدایا آخر جرمش چه بود؟! فقط به‌خاطر این كه عاشق آزادی بود؟! البته همین برای آن خون‌آشامان كافی بود. به  یاد حرف عطیه افتادم. آری، فصل مشترك همه‌‌‌‌‌‌‌ آن ۶۰نفر و همه‌‌‌‌‌‌‌ كسانی‌كه در شبهای دیگر ۱۰۰تا ۱۰۰تا و ۲۰۰تا ۲۰۰تا اعدام می‌شدند، این بود كه عاشق آزادی بودند آن‌قدر كه حاضر بودند بهای ‌‌آن‌را‌ با جان خود بپردازند.
نمی‌دانم از كجای بند بود كه آن بهت و سكوت مرگبار ناگهان با سرود مجاهد درهم شكسته شد و یك باره همه به‌آن پیوستند:
مجاهد! مجاهد!
مجاهد به‌فرمان یزدان خود
مجاهد، مجاهد، مجاهد وفا كن به‌پیمان خود
تویی نقطه‌‌‌‌‌‌‌ آرزوهای خلق، تویی شعله‌‌‌‌‌‌‌ راه فردای خلق
پس از سرود، یكدیگر را درآغوش گرفتیم و بوسیدیم و اشكها را در درونمان فرو خوردیم... ولی پس از آن من هم‌چنان تا صبح بیدار بودم. در جایم دراز كشیده بودم، اما خوابم نمی‌برد. هنوز امید به‌برگشتن عطیه در دلم كورسو می‌زد. ناگهان دستی را روی شانه‌‌‌‌‌‌‌ خودم احساس كردم، «شوری*» بود كه كنارم می‌خوابید. پرسید اعظم بیداری؟ گفتم منتظر عطیه هستم هنوز نیامده! با شوری تا ساعت۶ بیدار بودیم و چشم به‌راه، اما از عطیه خبری نبود، ناگهان صدای باز شدن در آمد، فكر كردم عطیه است. با خوشحالی از جا پریدم و به‌جلوی در دویدم اما عطیه نبود. خواهرزاده‌‌‌‌‌‌‌ عطیه بود كه آنها را با هم برده بودند. دیگر مطمئن شدم كه عطیه هم یكی از همان ۶۰نفر بوده است. با این همه‌پرسیدم عطیه كجاست؟ سكوت كرد و درحالی‌كه به‌نقطه‌یی خیره شده بود، گفت: عطیه سرود مجاهد خواند و رفت‌!
چه اتفاقی! همرزمانش هم در بند سرود مجاهد خوانده بودند.



--------------------------------------------------------
*) مجاهد شهید دكتر معصومه كریمیان , كه بسیارى از زندانیان او را به نام شورانگیز یا به اختصار ”شورى” مى شناسند . این زن بزرگوار و پزشك انقلابى به گواهى دهها گزارش شاهدان عینى از اسطوره هاى مقاومت و پایدارى در زندانهاى خمینى است. وى متولد شهر كربلاى عراق بود و گویا تحصیلاتش را در رشته ارتوپدى در المان گذرانده بود. كارمند هلال احمر ایران بوده و از سال 60 تاهنگام قتل عام زندانیان مجاهد در سال 67 زندانى بوده است. سرانجام در سن 30سالگى درمیان 30هزار زندانى مجاهد قتل عام شده به شهادت رسید.

با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi

۱۳۹۴ آبان ۱۶, شنبه

مجاهد شهيد آذر روستايي


مشخصات مجاهد شهید آذر روستایی
محل تولد: اصفهان
تحصيل: دیپلم
سن: 20
محل شهادت: تهران
زمان شهادت: 1362

آذر روستایی آذرخشی درقلب تیرگی

من از آن نوازش سبز می‌گویم،
که درخون خویش ستبر می‌روید
و در ضربان تبدار آخرین فریادش،
بر سینه عفن جلادان رگبار مرگ می‌گشاید
و تاریخ خویش را در غرش مسلسلش می‌نویسد
به قلم یکی از همزنجیران از بند رسته‌اش
اولین باری که دیدمش، روزی بود که به‌بند 311اوین منتقل شدم، در اثر 4ماه شکنجه های بی‌وقفه، دژخیمان مجبور شدند2 بار مرا برای عمل جراحی کلیه‌ و یکبار برای پیوند پوست کف پاهایم به‌اتاق عمل ببرند و از آنجا به‌این بند منتقل شدم. وقتی وارد سلول شدم. بدون هیچ سابقه آشنایی، روی زانوهایش خزید، جلو آمد و مرا در‌آغوش گرفت. 
به‌سختی می‌شد باور کرد که با آن قدبلند و گونه‌های پر و چشمان گودرفته‌اش واقعاً 15ساله باشد. به‌زودی متوجه شدم که شدت شکنجه‌ها در فاصله کوتاهی او را به‌این روز انداخته است. پاهایش ورم کرده و باندپیچی‌شده بود. اسمش آذر روستایی بود و همان روز هم اندکی قبل از ورود من به‌سلول، تازه از بازجویی برگشته بود. به‌زودی به‌من فهماند که هوادار مجاهدین و از میلیشیاهای دانش‌آموزی بوده است. در همان یکی دو روز اول ویژگی اصلیش را می‌شد تشخیص داد: آذر روستایی با آرامش و سکون بیگانه بود. 
هر روز او را برای باز جویی می‌بردند و با پاهای خون آلود بر‌می‌گرداندند. وقتی به‌سلول بر‌می‌گشت انگار نه انگار که از روی تخت شکنجه آمده است، تازه شروع می‌کرد به‌رسیدگی و دلداری دادن دیگران. ابتدا روی زانوهایش راه می‌رفت و خود را از این طرف به‌آن طرف اتاق می‌رساند تا کمکی به‌یک مجروح و شکنجه‌شده دیگر بکند. اما یکی دوساعت بعد بلند می‌شد و بدون این‌که خم به‌ابرو بیاورد روی پاهایش، اگر چه به‌سختی راه می‌رفت و از بقیه پرستاری می‌کرد. 
یک روز که از بازجویی برگشته بود، وقتی با تعجب نگاهش می‌کردم از خودم می‌پرسیدم مگر کجای بدنش دیگر از زخم شکنجه سالم مانده است که این اندازه جسور و بی‌پرواست. انگار حرفم را خوانده باشد با خنده آشنایی که در عین شادابی، آرامش عمیقی داشت، درحالی‌که با انگشت به‌قلبش اشاره می‌کرد، آهسته در گوشم گفت:
این‌جا چیزی هست که دست هیچ‌کس به‌آن نمی‌رسد. چون فقط جای مسعود است. تا وقتی که هر مجاهدی زنده است، پشت و پناه اوست و وقتی شهید شد، بال در می‌آورد و در قلبهای جدیدی که از این خون سبز می‌شوند، تکثیر می‌شود. 
به نظر می‌رسید که در سلول وضع من از سایرین بدتر است. به‌خصوص وقتی که چند روز بعد از عمل جراحی، مرا برای بازجویی برده بودند، به‌حال اغماء افتاده بودم و در همان حال به‌سلول برگرداندند. آن روز بازجو با پوتین لگدی به‌دهنم زده بود که دوتا ازدندان هایم شکسته بود و فکم درد شدیدی داشت که تا مدتی نمی‌توانستم دهانم را باز کنم. آذر شبها کنارم می‌نشست و دانه‌‌های خرما را تاجاییکه می‌شد در آب نرم می‌کرد و در دهانم می‌گذاشت. 
مدتی بعد از رسیدنم به‌بند311، یک شب مرا برای بازجویی صدا زدند و باز به‌حالت اغماء به‌سلول برگرداندند، وقتی به‌هوش آمدم از بچه‌ها شنیدم که همان شب، آذر و تعدادی دیگر از بچه‌ها را صدا زده بودند که با همه وسایلشان بروند. كاملاً مشخص بوده که آنها را برای اعدام می‌برند. سایر بچه‌ها برایم تعریف کردند که آذر بالای سرم آمده بود تا با من خداحافظی کند و هر‌چه کرده بود من به‌هوش نیامده بودم. او مدام تکرار می‌کرده است که چشمهایت را باز کن من دارم می‌روم و می‌خواهم با تو خداحافظی کنم وقتی از به‌هوش آمدن من ناامید شده بود به‌بچه‌ها سفارش کرده بود که مراقب من باشند و به‌جای او از من خداحافظی کنند. 
صبح روز بعد از میان کسانی‌که همراه آذر به‌پای جوخه اعدام برده شده بودند یک نفر برگشته بود. او مدام در سلول قدم می‌زد و بیقرار بود. زیرلب با خودش حرف هایی را زمزمه می‌کرد. هرازگاهی با خشم و عصبانیت، پی‌در‌پی تکرار می‌کرد: مرگ بر‌خمینی . 
چند ساعتی با همین وضع گذشت. من نمی‌دانستم که او را از چه ساعتی به‌سلول ما آورده‌اند، حوالی عصر همان روز به‌سراغم آمد و کنارم نشست و داستان شب پیش و آن چه را بر‌آذر گذشته بود حکایت کرد. معلوم شد که او را برای ترساندن و اجرای اعدام مصنوعی همراه با اعدام حقیقی سایرین برده بودند. 
پیش از صحبت های او، من صحنه‌های فجیع شکنجه بسیار دیده و شنیده بودم، ولی وقتی او صحبت می‌کرد، کلماتش تمام سلولهایم را می‌لرزاند و احساس می‌کردم که نفرت تمام رگهایم را به‌مرز انفجار می‌رساند. 
می‌گفت: همه ما را به‌اتاق وصیت‌نامه بردند. تعداد بچه‌ها زیاد بود. اعم از خواهر و برادر، همگی با دست های دست بند زده و پاهای شکنجه‌شده و خون آلود، تعداد آن‌قدر زیاد بود که غیر از اتاق وصیت نامه در راهرو هم نشسته بودند. 
ناگهان 5یا 6نفر ازبازجوها سراغ آذر آمدند و او را از میان ما بیرون کشیدند و به‌یکی از اتاقهایی که در همان راهرو بود بردند. چند لحظه بعد صدای فریادهای آذر بلند شد او از دستشان فرار کرده و از اتاق بیرون آمده بود. وحشیانه دنبالش می‌دویدند و لباس هایش را از تنش در می‌آوردند. برادرانی که با دست و پای بسته در راهرو شاهد این صحنه‌های رذیلانه بودند از خشم و عصبانیت فریاد می‌کشیدند و بعضیها سرشان را به‌دیوار می‌کوبیدند. جنایتکاران عمد داشتند تا این جنایت و تجاوز رذیلانه را در مقابل چشمان تعدادی از زندانیان انجام دهند و خمینی را در چهره حقیقیش به‌آنها بشناسانند
در چنین فضایی بود که ما را از اتاق وصیت‌نامه و راهرو کنار آن پشت سرهم برای اعدام می‌بردند. حدود ساعت 3صبح بود که صدای شعار دادنهای آذر را شنیدم که بی‌وقفه شعار می‌داد مرگ برخمینی، درود بررجوی . لحظاتی بعد صدایش با صدای سایر بچه‌ها در هم آمیخت و با رگبارهای پیاپی مسلسها فرو‌نشست. 
در آن فضای پر از بهت و حیرت و انتظار اعدام شدن، چشم بندم را باز کردند و در مقابل چشمانم به‌یکایک بچه‌ها تیر خلاص زدند. درست در پای تیرک وسطی از صف طولانی تیرکها، پیکر بیجان آذر روستایی بی هیچ تن‌پوشی غرقه در خون بود.
این صحنه‌، قدرت تکلم و هر واکنشی را از من سلب کرده بود. دوباره چشمانم را بستند و مرا از تیرک اعدام جدا کردند. وقتی به‌پایین تپه‌های اوین رسیدیم، انگار می‌خواستند مطمئن شوند که آن چه دیده‌ام خواب و خیال نبوده است. دوباره چشم بندم را برداشتند و در مقابلم تلی از دمپاییهای خون‌آلود روی هم انباشته بود . 
شاهد این صحنه را مدتی بعد از سلول ما بردند و دیگر از او خبری نیافتیم تا سه سال بعد که در زندان بودم، میلیشیای 15ساله‌یی به‌نام آذر روستایی و آن شب سخت و سنگین و فراموشی‌ناپذیر، مونس و همدم تمام شبها و روزهایم بود. در یکی از مواقعی که برای چهارمین عمل جراحی مرا از اوین به‌بیمارستانی برده بودند، توانستم با کمک مردم از دستشان فرار کنم و خودم را به‌پایگاه های مجاهدین در منطقه مرزی برسانم. 
در این سال ها، خاطره آذر و بسیاری از شهیدان دیگر، هرگز مرا آرام نگذاشته است. وقتی به‌آن روزها فکر می‌کنم، در تمام لحظه هایی که در زندان ها گذشته و می‌گذرد؛ زندگی در توفنده‌ترین ضربانش تنها با نام مسعود در زندان ها جریان داشته است. در همه دست های زنجیر شده، گلوهای پاره شده و پاهای خونین و تخت های شکنجه قهرمانان ما در برابر هر شقاوتی پرچم عشق به‌مسعود و نام پاک او را بر‌افراشتند. 


۱۳۹۴ آبان ۱۵, جمعه

مجاهد شهيد شهلا شهدوست قهرمان تيم ملي تنيس روي ميز زنان ايران


گل پنجه مريم
«يانيس ريتسوس»

پرنده كوچك، گل بهي رنگي، بندي برپاي
بر بالهاي خرد مواجش
به جانب خورشيد پركشيده
اگر تنها يك بار نگاهش كني
او به رويت لبخندي مي زند، 
و اگر دو بار و سه بار نگاهش كني
تو خود به آواز خواندن در مي آيي

شهلا شهدوست، عضو تيم ملي تنيس روي ميز زنان ايران و دانشجوي رشته حقوق دانشگاه تهران، در سال 1360 به دست دژخيمان رژيم جمهوري اسلامي تنها به دليل هواداري و ايمان به آرمانهاي سازمان مجاهدين خلق ايران اعدام شد. او كه از اعضاي تيم پينگ پنگ اصفهان و باشگاه ايراناي تهران بود، يكي ديگر از ستارگان ورزش ايران بود كه به دست رژيم خونخوار آخوندي پرپر شد. از قهرمان سرفراز ايران زمين تنها چند عكس و چند جمله براي ما به يادگار مانده است. باشد روزي كه شب تيره آخوندها در كشور عزيزمان به پايان رسيده باشد و تصوير شهلاي قهرمان بر آسمان ميهن بدرخشد.


از چپ به راست: نيلوفر مهاجري تهران (قهرمان انفرادي 56)، فريبا وزيري (از تهران ـ عضو تيم ملي جوانان كشور و شركت كننده در مسابقات بين المللي در تركيه 1357، فروغ منقاد (شيراز)، طاهره سوقادي (شيراز)، رضوان علايي بازيكن تيم ملي از تهران و هما صدر ارحامي (اصفهان)، رديف پايين از چپ به راست سعيده دريساوي (خوزستان)، مريم خمسه (خراسان)، فريبا قوام زاده (خراسان)، سيما ليموچي (خوزستان)، بابازاده (گيلان)، مجاهد شهید شهلا شهدوست (اصفهان)


از سمت چپ سيمين انفراد ملي پوش با سابقه و عضو چندين ساله تيم ملي ايران و از جمله شركت در بازيهاي آسيايي تهران، كارمن گالستيان بازيكن نامي و عضو تيم ملي براي سالهاي متوالي و شركت كننده در بازيهاي آسيايي تهران 1974، سعيده دريساوي عضو تيم ملي ايران در كاپ آريامهر از آبادان 1356، رعنا انفراد بازيكن تيم تهران، نيلوفر مهاجري بازيكن با سابقه تيم ملي ايران از تهران، مجاهد شهید شهلا شهدوست از اصفهان (شهلا دانشجوي رشته حقوق دانشگاه تهران توسط رژيم جمهوري اسلامي در سال 1360 با عنوان مجاهد اعدام شده). زنده ياد علي اكبر آرمند 
رديف نشسته از سمت چپ: فريبا قوام زاده بازيكن ملي ايران از مشهد، سيما ليموچي بازيكن تيم ملي ايران از اهواز، فرزانه يوسفي بازيكن تيم ملي جوانان از تهران، بابازاده از رشت، رضوان علايي بازيكن تيم ملي از تهران و مريم خمسه از مشهد