۱۳۹۴ آذر ۵, پنجشنبه

مجاهد شهيد عطيه محرر خوانساري


مشخصات مجاهد شهید عطیه محررخوانساری
محل تولد: اصفهان
تحصيل: دیپلم
سن: 18
محل شهادت: تهران
زمان شهادت: 1360

پاینده، یاد مجاهدشهید عطیه محررخوانساری
ازكتاب” بهای انسان بودن” - اعظم حاج حیدری
در شهریور۶۰ من در بند۲۴۰ قدیم اوین بودم،. یك‌ روز در باز شد و دختری ۱۶ساله با قدی بلند، چهره‌یی زیبا و دلنشین و در عین‌حال با صلابت و مصمم وارد بند شد. به‌رغم سن كم، چهره‌، رفتار و وقارش طوری بود كه هر كس بی‌اختیار مجذوب شخصیت او می‌شد. دقایقی به‌او نگاه كردم، بعد بلند شدم به‌طرف او رفتم و خودم را معرفی كردم و اسمش را پرسیدم. به‌آرامی و با لبخند گرمی كه بر لب داشت، گفت: عطیه محررخوانساری.
پرسیدم، طاهره خواهر توست؟ گفت، بله!
یادم آمد یكی دوبار او را با طاهره دیده بودم، اما آن‌موقع خیلی كوچك به‌نظر می‌رسید و یكی دوسال آخر خیلی تغییر كرده بود.
پرسیدم: خب به‌خاطر چی دستگیر شدی؟ گفت: به‌خاطر دوست داشتن آزادی! خندیدم و گفتم: این وجه مشترك ما دوتاست. اشاره‌یی به‌سایر بچه‌های بند كرد و گفت: وجه مشترك همه‌‌‌‌‌‌‌ ماست! از نكته‌سنجی و تیزی‌ او خوشم آمد. پرسیدم: چطور شد دستگیر شدی؟ آهی كشید و گفت: به‌وسیله‌‌‌‌‌‌‌ پدرم! وقتی وارد خانه‌‌‌‌‌‌‌ خودمان شدم او مرا به‌پاسدارها تحویل داد. گفتم: این هم یك وجه مشترك دیگر من و توست و چقدر تلخ است. چون من هم مثل تو توسط برادرم دستگیر شدم. از آن‌جا با عطیه دوست شدم. هم به‌خاطر این وجه‌مشتركها و هم به‌خاطر ویژگیهای فوق‌العاده و شخصیت نیرومند عطیه، به‌او خیلی احساس نزدیكی می‌كردعضم. عطیه واقعاً  دختری فوق‌العاده بود. مهربانی و عاطفه‌اش و فداكاری و مایه‌گذاریش نسبت به‌دیگران، او را به‌رغم سن   و  سالش، به‌تكیه‌گاه بسیاری از زندانیان تبدیل كرده بود.

بندی كه بودیم فقط سه اتاق داشت. یك اتاق آن كه بیرون در بود در اختیار سلطنت‌طلبها بود كه پاسدارها نمی‌گذاشتند با ما تماس داشته باشند و بقیه‌‌‌‌‌‌‌ زندانیان سیاسی در دو اتاق با جمعیتی حدود ۱۵۰نفر در‌هم فشرده بودیم. به‌همین دلیل انجام خیلی از كارهای روزمره، از دست و صورت شستن تا دستشویی رفتن تا خوابیدن و خلاصه همه چیز معضلی بود. در چنین شرایطی حل درست این تضادها، طوری كه آدم بتواند از خواستها و منافع شخصی خود به‌نفع دیگری بگذرد، ظرفیت بالایی می‌خواهد. در این‌گونه مواقع است كه آدمها محك می‌خورند و درست به‌همین علت است كه می‌گویم شخصیت باوقار و صبور و استوار این دختر ۱۷ساله و در عین‌حال صلابت و خشم و كینه‌اش نسبت به‌پاسداران و خائنان و جاسوسان و عزم جزمش در مبارزه، چشم را خیره می‌كرد. عطیه مثل یك مادر مهربان به هم بندیهایش رسیدگی می‌كرد و به‌نیازهای مادی یا روحی آنها پاسخ می‌داد. به‌كسانی‌كه به‌دلیل پیری یا مشكلات جسمی از انجام كارهای خود و حل تضادهای آن شرایط ناتوان بودند كمك می‌كرد و از رفع نیازهای خود صرفنظر می‌نمود. آنهایی را كه احساس تنهایی می‌كردند، چه مهربانانه و مادرانه درآغوش می‌كشید و محبت می‌كرد و به‌همین دلایل بزرگتر از سنش می‌نمود.
یك باره با انتقال زندانیهای دادگستری به‌اوین كه من هم یكی از آنها بودم، به‌علت وضعیت بهداشتی وحشتناك زندان دادگستری، شپش به‌اوین منتقل شد و خیلی از بچه‌ها به‌شپش و قارچ و بیماریهای پوستی دچار شدند. عطیه در منتهای حوصله و بردباری به این بچه‌ها كمك می‌كرد و می‌گفت از این‌كه می‌توانم برای دوستانم كاری بكنم، لذت می‌برم. مثلا بعضاً یك صبح تا ظهر می نشست، سر آنها را بوسه می زد و از لای یك به یك تار موی بچه ها شپشها را كه محصول وضعیت زندانهای رژیم بود جدا می كرد و و می گفت اینها شیرین‌ترین لحظه های زندگیم است. با جان   و  دل بچه ها را دو ست می داشت و به‌آنها عشق می ورزید.
عطیه به‌بازجویی می‌رفت و می‌آمد و در كمال آرامش، مثل یك مجاهد جاافتاده و سرد   و گرم چشیده، بدون این‌كه از آن‌  چه پیش‌آمده شكایتی داشته باشد، سرحالتر و شادابتر به‌بند می‌آمد. آرامش عجیبی داشت كه با نگاه كردن به‌چهره اش قوت قلب می گرفتم. از وقار و صلابتش احساس شعف و سربلندی و افتخار می كردم. دلم می‌خواست عطیه نمونه‌‌‌‌‌‌‌ تمام عیار خواهر شهیدش طاهره محررخوانساری باشدكه در هفته های اول بعد از 30خرداد60 در خیابان مورد شك پاسداران قرار گرفت و با تیراندازی به‌سویش او را زخمی  نمودند و بعد از انتقال به‌اوین در زیر شكنجه های دژخیمان به‌شهادت رسید. عطیه مظهر نظم و دیسیپلین و سرشار از عشق نسبت به‌دیگران و كانون عطوفت و مهربانی و صلابت بود.
بعضی واقعیتها هست كه آدم نمی‌خواهد آنها را قبول یا باور كند. اعدام عطیه هم از همانها بود. من و همه‌‌‌‌‌‌‌ بچه‌هایی كه در آن بند بودیم، به‌بهانه‌ها و دلایل مختلف متوسل می‌شدیم كه این واقعیت را باور نكنیم. مگر می‌شود؟ آخر او خیلی جوان است، كاری نكرده! چیزی در پرونده‌اش ندارد، چند روز بیشتر از دستگیریش نمی‌گذرد و...
اما ساعت12شب روز۲۴شهریور اسم عطیه را برای بازجویی خواندند. قلبم از جا كنده شد! نكند او را برای اعدام می‌برند؟ در یك لحظه بند در سكوت فرو رفت، اما گویی همه می‌خواستند به‌خودشان بقبولانند كه حتماً بازجویی است.
از لحظه‌یی كه عطیه از بند خارج شد، قلبم مثل مرغ سركنده در سینه‌ام پرپر می‌زد. چشم به‌درِ بند دوخته بودم و هر وقت باز می‌شد، از جا می‌پریدم. ثانیه‌شماری می‌كردم و دعا می‌كردم كه الآن در باز شود و عطیه در چارچوب آن ظاهر شود. اما خبری نبود، سرانجام ساعت چهار بامداد صدای مهیب رگبار مسلسل، كه گویی بر روی قلب من خالی شده است، همه‌‌‌‌‌‌‌ فضای اوین را پركرد. همه‌‌‌‌‌‌‌ بند در ماتم فرو رفت. نمی‌دانستیم دوباره چند نفر دیگر به‌جوخه‌های اعدام سپرده شده‌اند. سكوت همه‌جا را پركرده بود. قلبم دیگر در سینه‌ام جا نمی‌گرفت و انگار به‌حلقومم رسیده بود. همه منتظر شنیدن صدای تیرهای خلاص بودند. وقتی شروع شد، با بغضی در گلو، در دلمان شروع به‌شمردن كردیم. ۱، ۲، ۳ و تك‌تیرها هم‌چنان ادامه یافت و آن شب تا ۶۰ ادامه پیدا كرد. دوباره همه‌چیز در سكوت فرو رفت. آیا یكی از آنها به‌سر عطیه نازنین شلیك شده بود؟ در دلم می‌نالیدم: آن سروتازه‌سال چگونه در خون خود افتاد؟ خدایا آخر جرمش چه بود؟! فقط به‌خاطر این كه عاشق آزادی بود؟! البته همین برای آن خون‌آشامان كافی بود. به  یاد حرف عطیه افتادم. آری، فصل مشترك همه‌‌‌‌‌‌‌ آن ۶۰نفر و همه‌‌‌‌‌‌‌ كسانی‌كه در شبهای دیگر ۱۰۰تا ۱۰۰تا و ۲۰۰تا ۲۰۰تا اعدام می‌شدند، این بود كه عاشق آزادی بودند آن‌قدر كه حاضر بودند بهای ‌‌آن‌را‌ با جان خود بپردازند.
نمی‌دانم از كجای بند بود كه آن بهت و سكوت مرگبار ناگهان با سرود مجاهد درهم شكسته شد و یك باره همه به‌آن پیوستند:
مجاهد! مجاهد!
مجاهد به‌فرمان یزدان خود
مجاهد، مجاهد، مجاهد وفا كن به‌پیمان خود
تویی نقطه‌‌‌‌‌‌‌ آرزوهای خلق، تویی شعله‌‌‌‌‌‌‌ راه فردای خلق
پس از سرود، یكدیگر را درآغوش گرفتیم و بوسیدیم و اشكها را در درونمان فرو خوردیم... ولی پس از آن من هم‌چنان تا صبح بیدار بودم. در جایم دراز كشیده بودم، اما خوابم نمی‌برد. هنوز امید به‌برگشتن عطیه در دلم كورسو می‌زد. ناگهان دستی را روی شانه‌‌‌‌‌‌‌ خودم احساس كردم، «شوری*» بود كه كنارم می‌خوابید. پرسید اعظم بیداری؟ گفتم منتظر عطیه هستم هنوز نیامده! با شوری تا ساعت۶ بیدار بودیم و چشم به‌راه، اما از عطیه خبری نبود، ناگهان صدای باز شدن در آمد، فكر كردم عطیه است. با خوشحالی از جا پریدم و به‌جلوی در دویدم اما عطیه نبود. خواهرزاده‌‌‌‌‌‌‌ عطیه بود كه آنها را با هم برده بودند. دیگر مطمئن شدم كه عطیه هم یكی از همان ۶۰نفر بوده است. با این همه‌پرسیدم عطیه كجاست؟ سكوت كرد و درحالی‌كه به‌نقطه‌یی خیره شده بود، گفت: عطیه سرود مجاهد خواند و رفت‌!
چه اتفاقی! همرزمانش هم در بند سرود مجاهد خوانده بودند.



--------------------------------------------------------
*) مجاهد شهید دكتر معصومه كریمیان , كه بسیارى از زندانیان او را به نام شورانگیز یا به اختصار ”شورى” مى شناسند . این زن بزرگوار و پزشك انقلابى به گواهى دهها گزارش شاهدان عینى از اسطوره هاى مقاومت و پایدارى در زندانهاى خمینى است. وى متولد شهر كربلاى عراق بود و گویا تحصیلاتش را در رشته ارتوپدى در المان گذرانده بود. كارمند هلال احمر ایران بوده و از سال 60 تاهنگام قتل عام زندانیان مجاهد در سال 67 زندانى بوده است. سرانجام در سن 30سالگى درمیان 30هزار زندانى مجاهد قتل عام شده به شهادت رسید.

با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر